در روستایی کوچک و در مدرسه گلی و محقر درس می خواندم.
بر خلاف حال فعلی ام حافظه خوبی داشتم و دروس و جملات فارسی کتابهای درسی را از حفط می خواندم.
دو سال به تبریز کوچ کردیم و به لطف برنامه های کودک و نوجوان فارسی را یاد گرفتم.
دوباره به روستا برگشتیم و همکلاسیهایم معانی کلمات و جملات را از من می پرسیدند.
گاهی معلم از من می خواست در امر تدریس پایه اول و دوم ابتدایی به او کمک کنم.
از بین خاطرات غم انگیزی که همیشه دلم را خون می کند همدردی همکلاسیهایم بود که به یکدیگر می گفتند«به جز (عزیز) هیچ کدام از ما در امتحانات نهایی قبول نخواهیم شد.از هر درسی هم قبول بشویم در امتحان انشای فارسی که قبول نخواهیم شد!.»
و همانطور هم شد و به جز «عزیز عظیمی قدیم» همه دانش آموزان پایه پنجم مثل سالهای قبل تماما مردود شدند و به تحصیل خود پایان دادند.
و اما عزیز یک خاطره دیگری نیز به یاد دارد. اولین و آخرین تقلب امتحانی عزیز!
در جلسه امتحان انشاء، دانش آموزی به نام «اردشیر جباری» از روستای دیزج کاسین عجز خود را از نوشتن انشای فارسی و قبولی پایه پنجم ابتدایی به عزیز اعلام می کند.
عزیز در جلسه امتحان برگه امتحانش را با اردشیر عوض می کند و ابتدا یک انشاء برای او می نویسد سپس دوباره برگه را عوض کرده و جملات بی معنی اردشیر را در برگه امتحانی خود کاملا سیاه کرده و در نیمه پایانی برگه یک انشاء هم برای خود می نویسد.
هم اردشیر و هم عزیز هر دو قبول می شوند و ادامه تحصیل می دهند.
عزیز دردش را از درد اردشیر به درد و آلام اردشیرها وسعت می دهد و انشای زندگی خود را سیاه می کند و زیر انشای زندگی خود یک انشای شرف و آزادگی می نویسد. اما دیگر از اردشیر خبری ندارد.
برگه های امتحانی عزیز و اردشیر و سایر دانش آموزان آن مقطع در بایگانی اداره آموزش و پرورش ورزقان گویای حقیقت انشای حال عزیز است.