قطع ارتباط با فرهنگهای دیگر و ماندن در چارچوب و تنگنای فرهنگ و زبان قوم خود یعنی باز ماندن از صیروت و تحول یعنی مانند یک برکه راکد شدن و ماندن و گندیده شدن و خشک شدن!...اما قطع ارتباط با ریشه و فرهنگ و زبان مادری نیز یعنی تبدیل شدن به بوته خاری خشک و سرگردان در مسیر باد...!
در عصر گلوبالیزیشن و جهانی شدن تنها با تکیه بر فرهنگ و زبانِ خود می توان بر فرهنگ جهانی تاثیر گذاشت و یا از آن تاثیر مثبت گرفت و بدون آن، نمی توان نه چیزی داد و نه چیزی گرفت چون باید ریشه و گرانیگاهی باشد تا بر آن تکیه کنی و بر افقهای دوردست بنگری...به عبارتی، در اینجا از فرهنگ و هویت بومی بسوی فرهنگهای دیگر حرکت می کنی و دوباره بسوی فرهنگ خودی برمی گردی و این دیالکتیک موجب استعلای هر دو طرف می گردد...در اینجا هویت، فرهنگ و زبان خودی در واقع نقش آن اهرم و تکیه گاهی را می ماند که نیوتن بدنبال آن بود تا با تکیه بر آن، بتواند جهان را به حرکت درآورد.
داستان معروف "روزی به درازای یک قرن" اثر درخشان چنگیز آیتماتف را خیلی وقت پیش خوانده و فیلمی هم که در ۲۰۰۶ بر اساس آن ساخته شده به کرات دیده ام اما به نظرم اگر چه مضامین آن داستان،هنوز با زمان ما تفاوت چندانی نداشته اما شیوه ها و ابزار اسمیلاسیون از زمین تا آسمان فرق کرده امروزه دیگر برای نفی زبان مادری و هویت آدمی، نیازی به داغ و درفش های قدیمی نیست آنها پر زحمت و زمان بر و چه بسا خشن هستند! امروزه رسانه ها و ابزارهای جدید، به بهترین نحو چنین کارکردی را بازی میکنند بی آنکه قطره خونی از دماغ کسی فرو بریزد و بی آنکه، حتی خود فرد هم اطلاع داشته باشد با طیب خاطر بدنبال صیاد می دود و در درون خانه خود، ذهن و شعور خود و کودکان معصومش را در معرض بمباران فکری گذاشته و از هویت و زبان مادری خود فاصله می گیرد اما چگونه است که مقام مادر چنان عزیز است که حتی بهشت در زیر پای مادر است اما زبانِ مادر عزیز شمرده نمیشود:
بهشت
آنالارین آیاغینی
اؤپه جه یی گونه گووه نیرسه
دئیین
نییه عیب ساییلیر
منیم آ نا دیلیندن اؤپمگیم ؟!
دودا قلارا سوکوت یاییلیر
بللی دیر جاوا ب
بللی دیر آرتیق
گوزگویه توپوره ن
اؤز اوزونو یومالیدیر
(ودود دوستی)