رگۀ دیگری از این ادّعای بی بنیان را در هنگام تشریح اوضاع سیاسی خراسان در زمان پایان نظم کتاب شاهنامه مشاهده می کنیم. مینوی در تشریح اوضاع نابسامان سامانیان مقارن اتمام نخست شاهنامه در سال ۳۸۴ هجری قمری می نویسد:
« شاهان سامانی دچار تحکّم و زورگوئی سرداران ترک و ایرانی خویش بودند و با امیران ترک سرزمینهای مجاور کشمکش داشتند و دچار ضعف و تزلزل شده بودند و قدرت سلطنت از انحطاط گذشته؛ رو به زوال می رفت. غلامان ترک به سرداری و سپهسالاری رسیده بودند و پادشاه را محکوم حکم خود می خواستند. » (فردوسی و شعر او، ص ۳۷)
با فرض صحّت ادّعای وجود غلامان ترک در دربار سامانی باز هم سودی عاید گفتمان فارسی گرایی و ترکی ستیزی نمی گردد. علی القاعده رسیدن از مرتبۀ غلامی به سرداری و پادشاهی باید نشانۀ سیاست، کیاست و قدرت روحی و معنوی فرد یا قوم باشد. این در حالی است که نویسندگان و مورّخان ما نتایج معکوس بر این واقعه بار کرده و این امر را نشانۀ ضعف و بی ریشگی ترکان فرض می کنند. این گروه با بهره گیری از معیارهایی دوگانه از خوش خدمتی های فارس ها یا به تعبیر خودشان ایرانیان در دربار ترکان و اعراب ـ که به قدرت و سلطنتی هم ختم نشد. ـ کلّی فضیلت برای قوم خود استنباط و استخراج می کنند، در حالیکه رسیدن از غلامی به سرداری و سلطنت را برای ترک موجب سرافکندگی و شرمساری معرّفی می کنند، تا زیر سایۀ بازی با کلمات، شکست و زیردست بودن قوم خود را توجیه کرده یا بپوشانند.