یوخاری

‍ بازی مرگ - بیاد شهدا ی مظلوم سولدوز...

آنا صحیفه اخبار فارسی
12 Punto 14 Punto 16 Punto 18 Punto
‍ بازی مرگ - بیاد شهدا ی مظلوم سولدوز...

وحشت زده به پدرش نزديك شد، اصغر او را آرام كرد و گفت:‌«نترس نازنينم چيزی نيس داريم با بچه‌ها تفنگ بازی می كنيم»

گلبو نگاهي به پای خونين پدر انداخت و پرسيد: «بابا راس ميگی؟ اين بازی خوب نيس ببين پات زخمی شده بابا آدم بدا اومدن؟»

اصغر نفس نفس ميزد تفنگش را از اكبر گرفت و آماده كرد و گفت: «اكبر بچه را ببر انباری پنهون كن زود باش»
اما گلبو زير بار نمی رفت و نمی خواست از پدرش جدا شود. اصغر صدايش كرد و گفت: «دختر خوب بابا كيه؟»

گلبو جواب داد: «منم»

پدر گفت: «مي‌خوایی بازی كنيم؟ ببین من چشامو می بندم تو بدو برو قايم شو تا من نگفتم بيرون نيایی خوب؟ دختر گلم؟»

گلبو شمرده شمرده گفت: «بابا راستكي بازي كنيم واقعي واقعي؟»

پدر در حالي كه با نگراني اطراف را كنترل مي‌كرد جواب داد: «آره بازي راستكي مي‌كنيم تفنگ بازي مي‌كنيم تا من صدات نكردم بيرون نيايي ها خوب؟»

دست عمواكبر را گرفت و چشمان نگرانش را به پاي خونين پدر دوخت و گفت: «باشه بابا مي‌رم قايم بشم ولي زود بيا منو پيدا كن نيايي گم مي‌شم...»

مردان مسلح كه وارد حياط شدند اصغر و اكبر خودشان را به داخل خانه رساندند و پشت پنجره شروع به تيراندازي و دفاع از خود كردند. مقاومت بي‌فايده بود تعداد مهاجمين ضد انقلاب بيشتر از آن بود كه دو نفر بتوانند آنها را عقب برانند.

اصغر به شدت نگران زن و دخترش بود. در دلش به گلبو التماس مي‌كرد از مخفي‌گاهش بيرون نيايد و پشيمان بود كه به موقع زن و دخترش را از منطقه ناآرام دور نكرده. نتوانست اندوه درون‌اش را پنهان كند و بي‌اختيار مثل ابر بهاري گريست و در ميان هق هق گريه گفت: «نگران گلبو هستم خدا كنه بيرون نياد بچه‌ام زهر ترك ميشه دخترم! جان مادرت بیرون نیا..."

از اینکه بابا برای پیدا کردنش نیومده بود کلافه بود، ‍ وارد اتاق كه شد پدر و مادرش را ديد ساكت و بي‌صدا دراز كشيده‌اند لب و لوئچه‌اش را آويزان كرد و گفت: «نگاشون كن تفنگ بازي كردن زخمي شدن»

به صورت مادرش خيره شد و داد زد :«ماما ماما پاشو پاشو»

از بازي خسته شده بود و هيچ ميلي به ادامه اين بازي وحشتناك نداشت. كنار ديوار روي زمين ولو شد و پاهايش را دراز كرد.
گفت: «دم كوتاه يه روز كه بابا خونه نيس تفنگشو ميندازم تو اجاق مي‌سوزونم من از تفنگ بازي بدم مي‌آد پسرا دوس دارن همه‌اش دعوا كنن بابا كه پسر نيس باباس»

سرش را به شدت تكان مي‌داد و جيغ مي‌كشيد كه بابا و مامانش بازي را تمام كنند. دور جنازه پدرومادرش مي چرخيد وداد ميزد: « واقعي واقعي هستن ببين دم كوتاه همه چي واقعي اس.»

گفت:«باباچقدرطولش دادي بسته پاشو ماما گشنمه پس شام نمي‌دي؟»

صدايي از پدرومادرش برنخواست.به طرف در رفت و در را گشود. سياهي شب او را به دلهره انداخت در را محكم بست و به داخل خانه برگشت. گربه، پشمالويش را نوازش كرد و گفت:«دم كوتاه همه مردن فك كنم همه واقعي واقعي مردن تو ميگي چيكاركنيم؟ دم كوتاه را نوازش كرد و گفت: «همه چي واقعي اس بايد گريه كنيم دم كوتاه، مامان و بابا مردن! مثل اين‌كه واقعا مردن! ديگه دوس ندارم بازي كنم!
دستش را دراز كرد و از پشت گردن گربه گرفت و راه افتاد.

كنار صندوقچه مادرش كه رسيد گربه را روي فرش ولو كرد. مقابل صندوقچه نشست و روسري مشكي مادرش را از صندوقچه برداشت و روي سرش انداخت و شروع به گريستن كرد.

به جسد مادرش نزديك‌تر شد و صورت خوني‌اش را بوسيد و گفت:«پاشو مامان من گشنه‌ام»

وسط سينه مادرش حفره‌اي خوني به وجود آمده بود و خون از آن بيرون مي‌ريخت. از رنگ و روي مادر و حفره روي سينه‌اش وحشت كرد. دست روي سينه مادر گذاشت و در حالي كه به صورت او خيره شده بود دستش را جلوتر برد و روي زخم سينه مادر گذاشت لمس خون گرم رعشه‌اي در وجود دخترك بوجودآورد كه ديگر قادر به كنترل حركات دست وپاي خود نبود.»
صدايي پرازغم و حزين از حنجره كودك وحشت زده بيرون آمد.

آرام و با چشماني كه حالا به رنگ خون شده بودند، نگاهي به دم كوتاه انداخت و گفت:«دم كوتاه! من مي‌خوام گریه کنم!
صداي هق هق در حنجره‌اش تاب خورد و لرزيد و باران اشك چون سيل از چشمان سياهش روان شد....

بعد از چند دقيقه گريه و ناله به جنازه پدر نزديك شد. پدر روي صورتش افتاده بود و گلبو زورش نمي‌رسيد او را برگرداند. از موهاي خوني پدر گرفته بود و تلاش مي‌كرد صورتش را به طرف خودش برگرداند و التماس مي‌كرد:«بابا! پاشو بازي تموم شده شب شده دم كوتاه گشنه اس»

وقتي صورت پدر را برگرداند فريادي كشيد و...

تاریخ
2020.04.20 / 21:03
مولف
گلشن نوروزی
دیگر خبرلر

پایان مذاکرات ترامپ و شی در پکن

حمله موشکی به پایگاه آمریکا در کشورهای منطقه

امروز سالگرد استقلال جمهوری آذربایجان‌ است

مذاکرات ایران و آمریکا به صورت رسمی در عمان آغاز شد

آنها سال گذشته در کنار ارمنستان بودند - رئیس جمهور

ارتش آزاد سوریه پالمیرا را تصرف کرد

ممانعت سرپرست دادسرای اوین از آزادی موقت حمید جباری

دکتر توحید ملک زاده: آذربایجانیان مقیم استانبول در دوره مشروطیت

مردم مسئول حفظ آثار و ارزش‌های نیاکان خود است

مسجد سنگی اسنق

خبر خطّی
Axar.az'da reklam Bağla
Reklam
Bize yazin Bağla