آشنایی دارم از قشر "زیرخطِّ" مطلقیها و همرنگ اکثریّت ایرانیها!
هر روز کاری من، با دیدن چهرهی این انسان شریف، آغاز میشود
از روزی که "دلار" بسان "عظیم قیچیساز" (مردی از جنس آذربایجان که قلّههای مغرور جهان را یکی پس از دیگری درنوردید) در حال صعود به اورست بود البته بدون گاز اکسیژن!، عادت نمودم تا قیمت نجومی و روز افزون برخی کالاهای اساسی را به ایشان اطلاع دهم؛
-" فلانی، مرغ گران شد!"
-"گوشت گران شد!" و دهها نمونهی دیگر؛ امّا در جواب میشنیدم:
-"چکار کنم، نمیخَرم؛نمیخورم"
امروز صبح بر حسب عادت به محض رویت ایشان، گفتم:
امروز "نان" گران شد!
منتظر جوابش بودم که ناگهان از بغض و عمق ناراحتیش، جوابم را بدون تبادل کلام گرفتتم؛
"نان" نَخَرد، بر سفرهاش چه بَرد و چه خورد؟ سفرهای که سالهاست عادت بر مزیّن شدنش با نان خالیست!
بزرگی میگفت:
انسان در دوران نوجوانی آرزوهای بزرگی در سر میپروراند؛ به جوانی و بلوغ که میرسد؛ موقعی که واقیعات زندگی بر خیالات انسانی چیره میشود، آرزوها رفته رفته کوچک و کوچک میشوند!
امروز در مینیموم آرزوها هستیم!
تکّه نانی بر سفرهمان!!
با آنکه شاهد مشقّت و زحمات طاقت فرسای نانوایان عزیز هستم و واقف بر این واقیعت نیز هستم که تورم وحشتناک امروزی ، معیشت این عزیزان را نیز سخت نموده است امّا از دولتمردان خواستهای ناچیز دارم:
"توخون آجدان خبری اولماز، فکری به حال این مردم بدبخت بکنید وگرنه آج، قیلینجا چاپار"
در بالای شهر زیستن و زندگی شاهانه،اغلب درک از گرسنگی را کور و گنگ میکند! سالهای گرانقیمت عمرمان در فقر گذشت؛ ایرادی ندارد یک سال با ما دم خور باشید! که اگر "علی(ع) " یک روز از عمرش را کاخنشین میبود "علی" نبود!
ما "مقاومت" را بیش از مفهوم و معنای لغوی آن معنا کردهایم با این تفاوت که "لُنگ" نبستیم! اگر شکّی دارید لطفا "لُنگ" را ارزان فرمایید.