وقتی در دانشگاه درس می خواندم در اوایل فکر می کردم هر نویسنده ای که کتاب نوشته است درست و صائب تقریر نموده است ، اما کم کم نسبت به این القاء و تلقی ظنین شدم . زیرا یک سونگری حاکم بر این کتاب ها شک و تردید هایم را برانگیخت .
وقتی به مقالات پشت سرهم جلائی پور نگاه می کنم بیشتر مطمئن می شوم که تمامی این حرف ها ، پرده ای برای پوشاندن ، و لکه ای برای انداختن روی حقیقت است ،در عین حال ،امثال ایشان دارند برای خود حساب پس می دهند و با سایه خود می جنگند.زیرا تمامی فعالیت انها که بدان اصلاحات گفته می شود ، راست و ریست کردن معضلاتی است که خود بانی و باعث آن بودند ، اصلاح طلبان می خواهند شایسته سالاری کنند ،اما وقتی در قدرت بودند اندکی در شایسته بودن خود تردید نکردند .از سفارت آمریکا بالا رفتند و تسخیر لانه جاسوسی کردند و حالا برای رابطه با آمریکا به هر استدلایی روی می آورند و فرزندانشان در همین مراکز «جنایت و استعمار» ، علم و اخلاق و فلسفه می آموزند . تحزب و اختلاف آرا را بر نتابیدند ، برای هر فرد سیاسی پاپوش درست کردند و پرونده سازی نمودند، ولی حالا پای منبر آنها نشسته ، فلسفه سیاسی می آموزند ، عامل مهاجرت نخبه ها شدند ولی حالا از نخبه پروری و تولید علم صحبت می کنند ، با هر گونه مظاهر ملی و ملل و اقوام به ستیز بر خواستند ولی حالا ملی گرا شده و از مصدق و رضا خان تجلیل می کنند و از ایرانیت و «چو ایران نباشد تن من مباد» ،دست بر نمی دارند . با تمامی تفکر غرب لیبرال جنگیدند ، اکنون از لاک و پوپر ، راسل برای تائید و تصدیق سخنان خود ، جملات قصار نقل می کنند.اگر کسی فکر کند آنها به اشتباه خود پی برده اند و تجربه اندوختند ،من می گویم چنین نیست آنها تازه به تجربه ای که رضاخان برای اداره این مملکت به کار می برد،دست یافتند ، اگر هم فلسفه سیاسی بنویسند ،سعی وافر می کنند که هگل را هجا کنند .استبداد هرگز از روح این قوم بیرون نرفته است ، و نخواهد رفت . زیرا اگر رفته بود تازه باید اینها توبه می کردند و با سیاست خداحافظی می کردند ولی در روز روشن دارند توجیه می کنند ، و برای خود تندیس قداست می تراشند.