منطق اقداماتی که پیشهوری انجام داد، بدون عنایت به پسزمینهی رویدادها و وضعیت سیاسی جهان آن دوره قابل درک نیست. از این رو روابط فرقهی دموکرات با شوروی را باید در چهارچوب منزلتی درک کرد که در آن زمان سوسیالیسم موجود در سراسر جهان کسب کرده بود. برای مثال، از میان جمع بزرگ روشنفکران، اندیشمندان و هنرمندانی که در 1920 به دیدار لنین شتافتند، تنها برتراند راسل بود که دربارهی عمل و نظر بولشویسم منتقدانه سخن گفت؛ سهم بقیهی میهمانان شیفتگی و طرفداری درازآهنگ از اردوگاه سوسیالیسم موجود بود.
زمانی که فرقهی دموکرات بر سر کار آمد، هنوز نه آندره ژید از شوروی برگشته بود، نه جلال آل احمد. هنوز خروشچوف گزارش تکان دهندی خود از دهشت استالینی را عرضه نکرده بود. هنوز دیوار برلین قد برنیافراشته بود. هنوز سویهی الهیاتی عزم آهنین رفیق استالین در نجات غرب از چنگ فاشیزم در پیش چشمها بود و حقشناسی غبطهانگیزی بر میانگیخت. هنوز الکساندر سولژنتسین چهرهی آنسوی دیوار آهنین سوسیالیسم موجود و جزایر گولاگ را در معرض دید جهان خارج نگذاشته بود. هنوز از فوکو تا سارتر و از دریدا تا بودریار همه چپ بودند و گروه “سوسیالیسم و توحش” مرکب از بزرگترین اندیشمندان فرانسه از سیاستهای شوروی بیزار نگشته بود. هنوز بهار 1968 نیامده بود تا انقلاب شورانگیز دانشجویی، که از مارکوزه تا هابرماس را درگیر خود کرده بود، به شکست انجامد. هنوز گی دوبور فیلسوف شعرهای شهری 1968 از شدت ناامیدی خود را نکشته بود. در زمانهای که از برتراند راسلِ راسیونالیست تا ژان پل سارترِ اگزیستانسیالیست شیفتهی عدالت روسی بودند، اگر پیشهوری به عنوان یکی از پرچمداران چپ، از اردوگاه شرق روی برمیگرداند، احتمالا همین امروز به عنوان مترجعی استعمارزده محکومش میکردیم. چرا که رژیم مورد مخالفت وی هم دیکتاتور بود و هم به معنای واقعی آلت دست استعمارگران.
هر قدر هم كه به زعم برخی حكومت دموكراتها ريشهي خارجي داشته باشد، بازهم بستر ظهور آن داخلي بود. نباید از یاد برد که حکومت پیشهوری در درجهی اول واکنشی بود به رژیم مطلقهی رضا شاه که حتی میخواست کلاه مردم را یکسان کند. در نظريهي توطئه، همواره به عامليتٍ عوامل خارجي به بهاي فراموشي قابليتٍ بستر داخلي، عنايت افراطي ميشود. حال آنكه تا بستر داخلي آماده نباشد، يك عامل خارجي به زحمت ميتواند دسيسهاي به آن ابعاد را كه برخی ادعا میکنند، به راه اندازد.
دسیسهای در کار نبود، هستهی اصلی سخنان پیشهوری جداییطلبی نبود، عدالت و آزادی و هویتطلبی برای رهایی ترکان آذریایجانی از بحران هویت بود. و در این راه سیاست احیای زبان ترکی را که فدای زبان دیگری شده بود، و کاهش تمرکزگرایی حاشیهستیز را عادلانهترین راهحل میدانست. خواستی که ما هم امروز تکرارش میکنیم، و همان اتهام را از تمامتخواهان و ذاتانگاران ایرانشهری دریافت میکنیم. چارهای نیست، شکوفهی خودآگاهی در برهوت همین اتهامها و استدلالهای زورگویانه میشکفد!
شکی نیست که امر سیاسی و سوژهی تغییر اجتماعی از طریق چالش با گفتمانی که زندگی روزمره را بر اساس مرگ دیگری صورتبندی کرده است، به ساحت زندگی بازمیگردد.