۱. در منظومهی فکری تیلور در مورد چندفرهنگ گرایی «به رسمیت شناختن» جایگاه مهمی به خود اختصاص میدهد. تیلور می گوید: «عدم شناسایی یا کژشناسایی هویت میتواند شکلی از سرکوب باشد و شخص را در هیأتی واژگونه و تقلیلیافته از هستیاش محصور کند.»
هویت، به بیان وی گفتمان شناسایی، در دو سطح بروز مییابد: نخست در حوزهی شخصی که ما در آن هویت و خویشتن خود را در یک کشمکش و همسخنی آزاد با دیگران درک میکنیم و دیگری در حوزهی عمومی، که در آن، سیاست شناسایی برابر اهمیت پیدا میکند.
در راستای سیاست «به رسمیت شناختن»، انسانها باید بتوانند در یک گفتگوی آزاد هویت خود را شکل دهند و آن را ابراز کنند. به بیان دیگر، انسانها حق اظهار، حفظ و گسترش هویت ملی خویش را دارند و در عین حال باید مورد شناسایی دیگران هم قرار گیرند و باز هم دیگران و هویتهای متمایز، آنان را مورد شناسایی قرار دهند.
پس این امر یک مسئلهی دوسویه است. در این بین نباید کسی به دنبال تصور برتری هویت خود باشد و حقوقی فراتر از ارزش ذاتی هویتهای موجود در جامعه را طلب نماید.
دولتها نیز در این میان باید عرصهی اجتماع و سیاستگذاریها را به حوزهای بیطرف تبدیل نمایند. یعنی از سویی به یک کرامت برابر برای همهی هویتها باور داشته باشند و از سوی دیگر تفاوتهای آنان را به رسمیت بشناسند.
از این رو دولت صرفاً به عنوان کارگزار جامعه میان منافع متعارض و گاهاً متناقض سازش و تعادل ایجاد می نماید.
بنابراین با توجه به موارد بالا طرد و حاشیهرانی هویت تورکها (عدم شناسایی) و آذری نامیدنشان (کژشناسایی) شکلی از سرکوب است که انسان تورک را در هیأتی واژگونه و تقلییافته از هستیاش محصور میکند.
۲. حیات نظری رویکرد چندفرهنگگرایی در سالهای اخیر بسیار مرهون تلاشهای علمی ویل کیملیکا است. وی در سال ۱۹۶۲ در کانادا متولد شده است و هم اکنون استاد مطالعات سیاسی در دانشگاه کویینز در شهر کینگستون کانادا است.
کیملیکا معتقد است حقوق متمایز برای اقلیتها میتواند ضامن وحدت و مشروعیت برای حکومتها باشد. او برای اثبات این امر از سه استدلال بهره میگیرد: اول استدلال برابری، دوم استدلال توافق تاریخی و در نهایت استدلال ارزش تکثر.
در استدلال برابری وی میگوید: آنچه امروزه برای گروههای قومی و فرهنگی در جوامع چندگانهی فرهنگی بیش از همه حائز اهمیت میباشد رفع نابرابریهای ساختاری و توزیعی است.
در مواقع بسیاری فرهنگ اقلیت ملی به دلیل تصمیمات سیاسی و اقتصادی متخذه توسط اکثریت دچار محدودیتهای اساسی میشود و حیات فرهنگی آنان با مشکل مواجه میگردد.
(در مورد ایران، تصمیمات سیاسی و اقتصادی به وسیلهی قومی که در اقلیت است برای دیگر اقوام که در اکثریت هستند اتخاذ می گردد.)
به همین دلیل وی معتقد است که حقوق تمایزگذارانهی گروهی، سبب کاستن از میزان آسیبپذیری گروهی میشود و سبب جبران ضایعاتی میگردد که طی سالهای متمادی بقای فرهنگهای اقلیت را به خطر انداخته است.
در استدلال دوم وی میگوید: اگر ادغام شدن در فدراسیون اولیه به صورت داوطلبانه بوده باشد، حقوق ویژهی گروهی بر اساس شرایط توافقی تاریخی فدراسیون مشخص میشود که بنیانهای قانونی و اخلاقی برای رعایت آنها پیشبینی شده است.
اما اگر ادغام در این فدراسیونها بر مبنای اجبار و الزام صورت گرفته باشد، اقلیتهای ملی میتوانند ادعای خودگردانی خود را بر اساس قوانین بینالمللی که برای فدراسیونها در نظر گرفته شده است پیگیری نمایند و از این طریق حقوق ویژهی گروهی خویش را استیفاء نمایند.
در نهایت، بنیان استدلال او در دفاع از ارزش تکثر فرهنگی بر این اصل استوار است که لیبرالها به طور کلی تکثر در سبک زندگی در چارچوب فرهنگها را به عنوان فضیلتی مهم قلمداد میکنند.
لیبرالها به طور کلی منکر تکثر و ارزشی که میتواند برای جامعه پویایی به ارمغان بیاورد نمیباشند. به همین سبب است که وی میگوید از این طریق آنان باید تکثر فرهنگها را نیز مورد تأیید قرار دهند.
زیرا هم تکثر درونفرهنگی و هم تکثر بینافرهنگی در جهان امروز در غنای زندگی افراد به عنوان موضوع مورد نظر لیبرالها نقشی به سزا ایفاء میکند.