فیلسوف آلمانی ویلهلم هگل الیناسیون یا "بیگانگی روح با سرشت خود" را از فلسفه ، وارد تحلیل تاریخ نمود و چشم انداز بزرگی را برای واکاوی روح ملت ها و خود آگاهی انها به مثابه عنصری تعیین کننده برای پیشرفت یا پسرفت در گستره نبرد تاریخی گشود .
بدین ترتیب هر ملتی با آگاهی از تاریخ و رسالتی که از حیث خودآگاهی بر دوش وی نهاده شده است مسیر آتی و آینده خود را بی هیچ دغدغه ای از فراز وفرود حوادث تاریخی پشت سر نهاده و قافله انسانیت و مشعل فروزان روح ابدی آن را زنده و استوار می سازد . اما در این میان ملت های هم وجود دارند که دوچار تردید و ابهام شده و تحت سیطره و القاء دیگران خود را فراموش و تدریجا عقل و شعور خود را در خدمت آنها قرار داده اند . گرچه سیمای کلی چنین ملتی دوچار خدشه ای بزرگ شده اما چنین واقعیتی آنگونه که تصور می رود به این سادگی و اسانی انجام نگرفته است . آنچه در شناخت اسباب و کشف علت غائی چنین معضلی دشوار می نماید تبدیل عناصری از همین ملت به یک پدیده شوم روحی به نام مانقورت است که درک و فهم و آن برای عامه سخت و گاهی نیز محال می نماید . در واقع مانقورت سایه متضاد و غلیظ علیه خود آگاهی بشری است، که به واقعیت روح بشری به صرف شبیه بودن صدمه جبران ناپذیر می زند، و از این جهت کاملا در تضاد با آن می باشد . مانقورت از برخی جهات بسیار قوی و مهلک می نماید تلاش و واراده وی برای محو خودآگاهی براستی حیرت آور است ، کوشش هرکول وار وی برای انحراف خودآگاهی در ظاهر ناشی از صداقت وی به نظر می رسد و معمولا نیز موفق است زیرا این تلاش و کوشش مصروف طبقه ای می گردد که به اندازه مانقورت ، خالی از خود آگاهی ولی کاملا انفعال پذیر و فاقد قوه ممیزه است .
، این نقطه اساسی برای فرد مانقورت است ،صداقت و شرافت در گرو و از طریق همین جان کندن اثبات می شود با هیچ چیز دیگری قابل قیاس نیست و به همین جهت بزرگترین تلاش و کوشش برای هماوردی با خودآگاهی چیدن کوهی از سنگ در برابر آن می باشد . در این صورت این سوال مطرح است که عظمت کار و انرژی وی از چه چیزی تغذیه می کند ؟ در جواب به این مسئله شاید افسانه سیزیف کامو پاسخی در شان آن باشد .اما باید بگوئیم به هیچ روی نهلیسم نهفته در اندیشه کامو و خصوصا در داستان سیزیف را حمل بر کار و عمل و هدف مانقورت نمی کنم. برای کامو نهلیسم جرات زیستن در ورای پرسش های است که می تواند ویرانگر باشد بدین ترتیب کامو انسان متعارف را به رغم ایمان به این یا آن مسلک دینی یا فلسفی بدون طرح پرسشی واقعی ،پوچ گرا و نهلیست می داند .و صعود از مظاهر پول و سرمایه و مناسبات حاصل از آن را نوعی " عصیان علیه پوچی "می داند . بدین سان قصد من از افسانه سیزیف زیستن در پوچی و تلاشی است که برای ادامه آن وجود دارد و این آن خصوصیتی است که مد نظرماست .از جهاتی مانقورت به نهلیسمی متمایل است که با اندک مسامحه می توان از آن" فلسفه قدرت نیچه" را استنباط نمود .
اما فرق آن در این است که مانقورت در این فلسفه قدرت هم خواهان برتری جویی بر دیگران است و هم محو موجودیت درونی خود که در اثر محو سوسو می زند .از طرف دیگر می بینیم کوشش وی برای عملی سازی بدان ، تحمیلی است ، و فی الواقع یک قربانی است . ولی با این حال ادله اثباتی وی مبتنی بر خشونت فکری و یدی است و عناصر سازنده فکری ان براساس جدل ، تشبیهات، قیاس است .مانقوردیسم سایه ای بر روی حقیقت ، و قدرتی است برای محو حقیقت طلبان.