سال ۱۳۵۹ بود ، اولین سانسور در روزنامه کیهان توسط مرحوم ابراهیم یزدی انجام شد.
من مقاله ای با عنوان : بازرگان را محاکمه کنید !
نوشتم ، در صفحه مقالات جا گرفت ، و برای چاپ به چاپخانه رفت .
دکتر یزدی نه در تحریریه بود و نه در چاپخانه ، اما دامادش شهریار روحانی را به تحریریه اورده بود ، در بین ما می پلکید و برای مدیریت خبر می برد و یا دکتر بزدی را از مسائل اگاهی میداد ،
وقتی ظهر کیهان از چاپ بیرون امد ، مقاله از صفحه حذف و مقاله ای اقتصادی از رضا اصفهانی به جای ان چاپ شده بود .
هیئت تحریریه کیهان جمع شدیم و همگی استعفا دادیم
موضوع مقاله من این بود ، که سیاست گام به گام بازرگان ، جواب نمی دهد و این کند روی ، جوانان را به تند روی وا میدارد ، همان گونه که دانشجویان خط امام را به واکنش تند واداشت و بخشی از این عمل اشغال سفارت نتیجه سیاست های ارام نخست وزیر دولت است.
من به کاخ دادگستری رفتم ، تا هم پاشیدن تحریریه را به ایشان بگویم و هم
اعلام امادگی کنم که حاضرم به دادگستری منتقل شوم ، اما نه در تهران که خواست دکتر بهشتی بود من می خواستم به شهر خودم اورمیه بر گردم .
وقتی وارد اتاق دفتر وی شدم ، درب اتاق وی بسته بود و مردم در ان جمع شده بودند وقتی علت را پرسیدم ،
رئیس دفتر گفت :
در داخل رادیو و تلویزیون با دکتر مصاحبه می کنند چون باز و بسته شدن
درب در کار فیلم برداری اخلال بوجود می اورد مجبورا درب را بستند .
منهم در گوشه ای ایستادم ، بعد چند دقیقه در باز شد و سی یا چهل نفر همینطوری و فله ای به اتاق رئیس شورای عالی قضایی ریختند ( رئیس قوه ) و اطراف اتاق در صندلی ها نشستند و یکی یکی به پیش دکتر رفته و مشکلات خود را بیان میکردند .
پس از حدود ده نفر من از جایم پا شدم
و به پیش دکتر رفتم
دکتر گفت :
اقای نظری فعلا تشریف داشته باشید
و یک نفر دیگر را پیش خود خواند ، راستش من فکر کردم که با من کار دارد
و می خواهد به اخر بمانم ، معمولا این وضعیت پیش می امد .
مثلا در بحث چریک های فدایی خلق با ایشان قرار شد ، متن گفتگو ها نشر نشود ولی نشر شد ، دکتر ناراحت بود ، مرا اخر همه صدا
کرد و گفت :
چرا ان متن ها پخش شده است ؟
من اصلا خبر نداشتم ، همکاری از کیهان بچه ها چنین کرده بود ، دکتر ده ها بار عذر خواست که بی جهت مرا متهم کرده است .به هر حال نشستم و فکر کردم لابد جریان کیهان را شنیده است .
بعد از اینکه چند نفر دیگر را خواست ، رو به من کرد و گفت :تشریف بیاورید ، رفتم وقتی به پیش وی رسیدم گفت:
نظری نوبت تو الان بود ، تو سی و دومین نفری بودی که وارد اتاق شدی!
از خودم شرمنده شدم ، من سربه هوا بودم ، به این ریزه کاری ها توجه نمی کردم گفتم : منهم فکر کردم کار خاصی داری و می خواهی من اخر جلسه بمانم
دکتر تبسمی کرد و گفت :
نظری ستم ، ستم است ، ستم بزرگ و کوچک ندارد!
من در این فکر بودم ، انسان چه مغزی باید داشته باشد ، که ورود چهل نفر را بصورت فله ای به اتاق خود کد گذاری نماید؟