قاعدۀ مورد اشاره در بارۀ مهاجرت آریایی ها به ایران نیز صادق است و این قوم به لحاظ معنوی چیزی به ایران نیاورده اند، چرا که با پای پیاده یا بر پشت زین اسب و استر تمدّن چندانی نمی توان آورد. آریایی ها آنچه اندوختند حاصل یاد گرفتن از بومیان ایران بود.
پرواضح است آریایی هایی که با پای پیاده یا با چهارپایان خود را از استپ های جنوب سیبری یا نواحی شمال خزر به ایران سرازیر شده بودند؛ صاحب هیچگونه تمدّنی نبودند و در منطقه ای که در آن زندگی می کردند، نشانه ای از تمدّن باقی نگذاشته بودند. آنان خطّی برای نوشتن نداشتند و خط را در مناطق مختلف ایران از بومیان متمدّن ایران که چند هزاره قبل از مهاجرت آریایی ها صاحب خط و نوشته بودند یاد گرفتند. فردوسی نیز در شاهنامه به یادگیری خواندن و نوشتن پادشاهان پارس از بومیان ایران که آنان را دیوان نامیده، اشاره کرده است:
نبشتن به خسرو بیاموختند
دلش را به دانش برافروختند
نبشتن یکی نه که نزدیک سی
چه رومی ، چه تازی و چه پارسی
در بارۀ پناه آوردن سلاطین سلجوقی به وزیران ایرانی هم از سر ناچاری پاسخ داده و می گویم اصولاً ایرانی های مورد ادّعای طوایف شووینیست که لابد سرداران اندیشۀ ایرانشهری نیز بوده اند در خدمت گزاری به سلاطین غیرفارس بخصوص ترک بر همدیگر سبقت می گرفتند و علاقۀ مفرطی به تطبیق دان خود با اوضاع جدید به جای مبارزه با آن داشته اند؛ به نحوی که عرب آمد با او ساختند، ترک آمد با او ساختند، مغول آمد با او ساختند، تاتار آمد با او ساختند و ... این رفتار جای تنقید دارد نه فخر! یعنی سلاطین پرشکوه ترک با آن تدابیر مثال زدنی سیاسی و نظامی از عهدۀ ادارۀ امور جوامع متصرّفی آن هم جوامع فاقد پیچیدگی های آن روز برنمی آمدند؟!