برای پدیدۀ استفاده از فارسی به عنوان زبان کتابت در فلات ایران دو نوع نگرش می توان قائل شد. نگرش اوّل می گوید استفاده از زبان فارسی تا زمان روی کار آمدن سلسلۀ پهلوی یک الزام فرهنگی فارغ از حبّ و بغض بود که از سال 1304 این الزام فرهنگی به الزامی حکومتی نیز بدل شد و در عمل مردم غیرفارس ایرانی از همان توجّه محدود به زبان و ادبیّات مادری خود منع گردیدند و فارسی با استفاده از زور و برنامه های فرهنگی درازمدّت بر مردم غیرفارس تحمیل گردید. نگرش دوم دوران قبل از پهلوی را نیز کمابیش یک الزام حکومتی به شمار می آورد و می گوید بنیانی که نطفۀ آن در دربار سامانی بسته شد؛ به مرور زمان به یک قاعده بدل گشت. سامانیان زبان مادری خود؛ یعنی، فارسی دری را که پیش از این به عنوان زبان تکلّم و ادب در خاستگاه سامانیان به کار می رفت؛ به زبان کتابت و زبان اردو و دربار خود بدل کردند و در مدّت یک قرن این مسئله جای پای محکمی برای خود باز کرد به گونه ای که سلسله های بعدی فلات ایران؛ با وجود اینکه عمدتاً غیرفارس و بیشتر ترک بودند؛ به پیروی از قاعدۀ «ثبات گرایی پدیده های اجتماعی» از همان رویّه تبعیّت نمودند و زبان فارسی دری را به عنوان زبان حکومت و کتابت رسمی در همه جای قلمرو خود گستردند و به مرور زمان پا را از این هم فراتر گذارده و با رونق دادن به ادبیّات مدحی جنبۀ ادبی فارسی دری را هم قوام بخشیدند. بی توجّهی عمومی ترک و سلسله های ترکی به زبان خودی نیز در پیش رفتن این بنیان کج سهم عمده ای ایفا کرد تا در سایۀ بی توجّهی به زبان مادری از سوی اقوام غیرفارس ایرانی؛ فارسی روز به روز غنی تر گردد و زبان های دیگر نتوانند حرکتی همپای فارسی داشته باشند. همین زمینه ها و مقدّمات و نتایج مترتب بر آن موجب شده است نویسندگان فارسی گرا و ترکی ستیز معاصر از این کجروی تاریخی به نفع زبان و قوم خود قاعده استخراج کنند و حکومت ها را به محو زبان های غیرفارسی در ایران ترغیب کنند.