سلمان فارسی یا چنان که برخی منابع ایرانی گفتهاند:«روزبه کازرونی»،جایگاه بسیار رفیعی در تاریخ تشیع و تاریخ اسلامی ایران دارد.
او نماینده «اسلام ایرانی»است که پیوندی نزدیک با تشیع برقرار ساخته است. سلمان آن طور که پاره ای گزارشها نوشتهاند زندگی دینی، سیاسی و معنوی پر تحرکی داشته،ادیان مختلفی را از مانویت و زردشتیگری،مسیحیت و اسلام را تجربه کرده و درنوردیده بود و در این راه البته مرارتها کشیده بود و نهایتا هم پس از سفرهای بسیار، سر از بردگی در مدینه در آورده بود.
معلوم نیست او که پیش از گرویدن به اسلام، در کسوت یک مؤمن مسیحی بوده است، اصولا به چه مناسبتی می بایست در میان مسلمانان،دوران بردگی را تجربه کند و نهایتا سر از خانه محمد در بیاورد. این ماجراهای دون کیشوت وار تا حدودی حکایت سلمان را مشکوک می کند.سلمان همچنین افزون بر تشیع،در میان متصوفه نیز جایگاهی رفیع یافته و برخی از گروههای صوفی، خود را به سلمان منسوب کردهاند.
سلمان فارسی اما به دیده بنده - و البته به گواهی برخی قرائن - به نظر می رسد شخصیتی افسانهای است تا شخصیتی واقعی. سوابق ذکر شده در برخی منابع برای سلمان،به شدت متناقض و مغشوش است. در تاریخ زندگی پیامبر، او هیچ بردهای نداشته جز زید بن حارثه که ابتدا برده خدیجه همسر پیامبر بود و خدیجه او را به پیامبر بخشید و البته ایشان هم زید را آزاد کرده، فرزند خواندهاش قرار داد. بنابراین سلمان به هیچ روی برده پیامبر نبوده است.
در هیچ منبع تاریخی اسلام نیز سخنی از حضور سلمان در میان مسلمانان نیست و ناگهان به طور انفجاری نامش در جنگ خندق به میان میآید. آنگاه دوباره تا زمان درگذشت پیامبر هیچ سخنی از نقش او در مدینه نیست،حال آنکه انتظار این بود که چنین شخصیتی - که طبق حدیثی منسوب به پیامبر از خانواده پیامبر دانسته شده بود و برخی هم البته او را مشاور پیامبر دانستهاند - نقشی پر رنگ در تحولات مربوط به زندگی سیاسی مسلمانان در مدینه ایفا کند.
بعد از درگذشت پیامبر نیز تنها یک بار نام سلمان در منابع مطرح می شود و آن در دعوای سیاسی مربوط به خلافت و برای جانبداری از جانشینی علی بن ابیطالب در اجتماع سقیفه بنی ساعده است و سپس باز هم سیمای سلمان به محاق می رود.فی المثل نقش او در دوران خلفای راشدین کاملا در پردهای از ابهام قرار دارد. برای حضور او در جنگهای برون مرزی مخصوصا در جنگ با پارسیان نیز ادله کافی وجود ندارد. حتی سند قاطعی برای زعامت او بر ایالت مدائن در دوران عمر بن خطاب وجود ندارد.مخصوصا که اگر او در کشمکش های سیاسی به طرفداری از علی در برابر عمر و ابوبکر حضور می داشت، انتخاب او به امارت مدائن از طرف عمر هم مورد تردید قرار می گیرد.
گذشته از این همه حتی سال مرگ او هم دقیقا معلوم نیست،چنان که به نوشته لویی ماسینیون،چنین تردیدی درباره محل دفن او نیز وجود دارد و این دیدگاهها حتی دفن او در شهر «سلمان پاک» کنونی در ایالت مدائن عراق را هم زیر سوال می برد.
واقعا جای بحث دارد که چگونه شخصیتی که ادعا شده روزی مشاور سیاسی و امنیتی پیامبر بوده،تاریخ زندگیش این چنین در هالهای از ابهام قرار داشته باشد و حتی اثری از فرزندان و وابستگان او هم در میان مسلمانان نباشد.
به نظر می رسد عمدی خاص در برساخته شدن حکایت منسوب به سلمان از سوی عناصر نژادی و قبیلوی ناراضی در میان ایرانیان و مسلمانان وجود داشته باشد.
حکایت سلمان به نظر می رسد بیش از هر گروهی برای تقویت جایگاه دو گروه در میان مسلمانان ساخته و پرداخته شده باشد که البته هر دو هم مرعوب بودهاند:
گروه اول،شیعیان که در میان سواد اعظم مسلمانان در حال ضعف سیاسی بودهاندو لذا می کوشیدهاند ازطریق سلمان خود را به پارسیان پیوند بزنند تا بلکه در تصادمات قدرت،از حمایت آنان برخوردار شوند.
گروه دوم اما پارسیان بودهاند که طی جنگ های مختلف مرعوب اعراب واقع شده و بنابراین در صدد پیدا کردن پیوندهایی با پیامبر و نزدیکان او بودهاند تا موقعیت خود را در میان فاتحان خود ترمیم سازند. چنان که افسانه «شهربانو» نیز - که از یک سو منسوب به یزدگرد(به عنوان دختر او)و از سوی دیگر منسوب به امام حسین(به عنوان همسر امام سوم شیعه اثنی عشری) بوده است - قرینه مؤنث سلمان فارسی در تاریخ «اسلام ایرانی»بوده است.
برکشیدن شخصیتی افسانهای به نام سلمان به عنوان یک عنصر پارسی، به درد هر دو گروه می خورد و هر دو گروه نیز در مجادلات تاریخی از نام او بهره بردهاند:ایرانیان و شیعیان!