در این شب دیجور و سرد ، با اخباری که راست و دروغ آن معلوم نیست ، جز با ( لوئی فردینان سلین ) بودن ، عبور از این شب بد ذات کرونائی ممکن نیست.
راستش در دوره آسودگی و امنیت ، آن را نگاهی کرده بودم!
در این شب، آن را باردیگر خواندم ، و خواندم ((گوته احساس کرد که هنوز باید خیلی چیز ها یاد بگیرد ، به روش نبوغ آمیز خودش ، با شکوه تمام اعلام کرد که: از امروز عصر تازه ای آغاز شده است! فکر بکر ، برای اینکه کار نظام به غلتک بیفتد ، شروع کردند به ساختن یک رشته قهرمان ، این طوری خرجش کمتر می شد همه در این گود به میدان آمدند. بیسمارک ، هر دو تا ناپلئون، بارس و...
پرستش پرچم بلافاصله جانشین دین اسمانی شد ، جانشین آن ابری که به خاطر (رفرم ) سوراخ سوراخ شده بود و از مدت ها پیش در خزانه های اسقف ها روی هم انباشته می شد. آن موقع ها مد ارتجاعی این بود (زنده باد مسیح ! ملحدین را بسوزانید)...
در حالیکه حالا در عصر ما ، فوج های عظیمی با این فریاد بسیج می شوند...
...ای توده های میلیونی ، حق تان را بجوئید! آنهایی که نه می خواهند کسی را جِر بدهند و نه بکشند ، همه آرامش طلب های بو گندو را بگیرید و چهار شقه کنید ! با هزار و یک راه کثیف سرشان را زیر آب فرو ببرید! برای اینکه زندگی را حالی شان کنید ، فقط دل و روده را از شکم شان ، چشم را از حدقه ها شان و سالها را از عمر نکبتی کثافت شان بیرون بکشید!
کرور کرور شان را بفرستید بمیرند ، نفس شان را بگیرید ، خون شان را بریزید ، توی اسید بخوابانید فقط به خاطر اینکه کشور شان دوست داشتنی و شاد و زیبا بشود...
...چون این ها ، این بی حیثیت ها ، از حق با شکوه برخوردار شدن از سایه ی بنای بادبودی که جامعه برای گرامیداشت مرده های عزیزش در خیابان اصلی گورستان بر پا کرده ، نباید چیزی گیرشان بیاید ، همین طور از حق استماع اندکی از بازتاب صدای جناب وزیر...از کتاب سفر به انتهای شب.