نصیری در ادامۀ نوشتۀ خود، به یک تعبیر ساختگی دیگر هم پناه می برد تا خواننده را در دریای سفسطۀ خود غرق سازد:
«اینکه می بینیم جریان پان ترکیسم حاملان اندیشۀ ایرانشهری در دیروز و امروز مثل فردوسی و سعدی و حافظ و سیدجواد طباطبایی را به «ترک ستیزی» متهم می کنند؛ غافل از این نکته اساسی هستند که اساساً ترک و ترکی در ایران، نه به عنوان یک زبان و قوم ایرانی، بلکه تنها یک زبانِ ایرانی شده است که اکنون به دلیل گذشت زمان در کنار مجموعه زبان های ایرانی قرارگرفته است. به فرض محال می توان برای لحظه ای با امثال سیدحیدر بیات همداستان شد و پذیرفت که ایران نوین به دست سلاجقه سامان یافته است، اما این فرض محال، آیا در این که ترکان، کی، از کجا و چگونه به ایران آمده اند؛ تفاوتی و تغییری ایجاد خواهدکرد؟ علاوه بر آن، در روزگار سیادت ترکان نیز، ایران به دست حاملان اندیشۀ ایرانشهری مثل خواجه نظام الملک ها اداره می شد، به عبارت دیگر فلسفه سیاسی سامان دهنده ایران در تاریخ قدیمش، فلسفۀ ایرانی ایرانشهری و نه ترکی و نه حتّی اسلامی بوده است، مگر اینکه حکومت را تنها شخص حاکم بدانیم و بس. شکی نیست که ایران در تاریخ 3 هزاره خود بارها با رو به ضعف نهادن قدرت مرکزی دستخوش تشتت شده و با قدرت گرفتن آن، تشتت هم از میان رفته است، به هر حال ایران قدیم از مصادیق ممالک محروسه بوده و چنین قبض ها و بسط هایی در تاریخ ممالک محروسه امر بدیع و بی سابقه ای نیست.»
در این فراز پریشان گویی موج می زند. ناچار باید گفته های بی منطق و فاقد انسجام نصیری را دسته بندی کرده و یک یک بررسی کنیم:
1 ـ نصیری گفته است: جریان پان ترکیسم حاملان اندیشه ایرانشهری در دیروز و امروز مثل فردوسی و سعدی و حافظ و سیدجواد طباطبایی را به «ترک ستیزی» متهم می کنند. کسی حافظ و سعدی را به ترک ستیزی متهّم نکرده و عکس این قضیّه صادق است. این دو شاعر بزرگ در اشعار خود به حدّ کافی به ترک ابراز محبّت کرده اند و از عوالم کسانی چون شما هم فرسنگ ها به دور بوده اند. برخی از هویّت خواهان آذربایجانی و ترک ایران گاهی در مقام تعریض سخنانی در باب فردوسی به زبان و قلم آورده اند. فردوسی در کتاب شاهنامه هدفی دوسویه را دنبال کرد که یک سوی آن مقابله با سایۀ سنگین زبان عربی و عربی مآبی و سوی دیگر آن اعتراض به حاکمیّت ترک بر سرزمین های دری گوی خراسان بود. برای خود ما که جهت دفاع از هویّت خود قلم برداشته ایم؛ شاید پذیرفتنی نباشد که با فردوسی به خاطر قلم برداشتن جهت دفاع از هویّت خود مخالفت کنیم. امّا گذاردن نام طباطبائی در کنار فردوسی، سعدی و حافظ اگر دال بر بی سوادی نباشد، لااقل یک بی سلیقگی محض است و یا یک خودشیرینی محض. آن شاعران بزرگ دری زبان و پهلوی زبان بودند؛ در حالیکه طباطبائی ترک است. فردوسی برای دفاع از زبان مادری خود قیام کرد در حالیکه طباطبائی برای نابودی زبان مادری خود قیام کرده است. نیز طباطبائی خیلی کوچک است و در این قواره ها نمی گنجد.
2 ـ زبان ایرانی شده یعنی چه؟ یعنی زبان مردم آذربایجان دیگر ترکی نیست؟! نویسندگانی همچون شما را باید متخصّص اختراع تعابیر من در آوردی بی معنایی دانست که حتّی خود نیز در فهم و تعریف معنای آن درمی مانید.
خودتان یک بار دیگر نوشتۀ خود را بخوانید. از یک طرف ترکی را یک زبان ایرانی نمی دانید و از طرف دیگر آن را «یک زبان ایرانی شده» معرّفی می کنید؟ با استناد به کدام منطق، کدام استدلال، کدام محمل شرعی عرفی یا قانونی ترکی و ترک را به عنوان یک زبان و یک قوم ایرانی به رسمیّت نمی شناسید؟ اگر به تعبیر شما ترکی را «یک زبان ایرانی شده» بدانیم؛ آیا این زبان ایرانی شده و متکلّمان آن حقّ و حقوقی ندارند؟ آیا هویّت خواهان ترک در ایران حق ندارند در بارۀ سرنوشت زبان ترکی این زبان به زعم شما ایرانی شده، نگران باشند و ضرورت پاس داشتن آن را گوشزد کنند؟