نصیری در ادامۀ نوشتۀ خود سؤالاتی هم طرح کرده و می پرسند: « توران مورد نظر ما؛ یعنی، جای ویرانی و خرابی و جای همه رذیلت ها، چنین جایی نمی تواند با شهر یا مدنیت جمع شود. ایران و توران در اصطلاح فردوسی مثل دو مفهوم حضارت و بداوت در اصطلاح ابن خلدون است.
تورانشهر اگر به معنای شهر و دیار تورانی ها است در این صورت باید پرسید که مبانی فلسفی و نظریه حکومت و اخلاق و .... این شهر تورانی چه بوده و تاکنون چه تحوّلی یافته و اکنون چیست؟ این پرسش را می توان مطرح کرد که اگر سلجوقیان بنیادگذاران ایران کنونی بوده اند، چرا به جای عمل به اصول تورانشهر و منابع فکری آن، به خاندان های ایرانی و از جمله خواجه نظام الملک و فرزندان او پناه آوردند تا نظم و نسقی به فرمانروایی آنان بدهد و بویژه از خواجه بخواهند که بیانیه و اساسنامه حکومتی برای آنان بنویسد؟ آیا بر پایۀ منابع تاریخی، چنین نظریه بافی هایی، خیالبافی برای پر کردن خلأ فکری و فرهنگی یا «با سیلی صورت خود را سرخ نگاه داشتن» نیست؟
اگر سلجوقیان از چنان منابع فرهنگی برخوردار می بودند و البته به اندازه پان های کنونی نیز پرمدعا می بودند، آیا نمی توانستند همان رساله حکومتی خواجه را به ترکی ترجمه و اصل آن را نابود کنند؟ تا دست کم یکی از مهم ترین گواهان بر خلأ فرهنگی خود را از میان بردارند؟ » قبلاً نیز گفته ام که هویّت خواه کنونی آذربایجانی قویّاً به یک انتقاد تاریخی از ترک عقیده دارد و از اینکه ترک در ایران شمشیر را برداشته و قلم را تا حدّ زیادی به دیگری سپرده؛ متأثّر و متأسّف است؛ لیکن از این مسئله نمی توان فقدان فکر و فلسفه را نتیجه گرفت. بنابر تاریخ رسمی، دولتی یا روشنفکری ایرانی، ترکان در دورۀ بعد از اسلام به دو صورت وارد ایران شده اند: اسارت در جنگ، کوچ مردم چادرنشین. وقتی جمعی سپاهی در جنگی به اسارت درمی آیند و به جایی برده می شوند و راه بازگشت به وطن برای آنها مسدود می گردد؛ به طور طبیعی برای ادامۀ حیات و بهره مندی از زندگی به همکاری با صاحبان خود رضا می دهند و برای این خدمت به ناچار به اقتضائات آن جامعه نیز تن می دهند. حتّی اگر بر اثر برخی توانایی های مادی و معنوی ترقی کرده و از اسارت به سرداری و سرانجام پادشاهی نیز برسند؛ به طور معمول ناچار به استفاده از قواعد جامعه ای هستند که مدّت زیادی در آن به سر برده اند و آن قواعد به صورت سنّت هایی ریشه دار در اجتماع و سیاست درآمده اند. این را باید اضافه کنیم که سپاهی بخصوص سپاهی زیردست و درجه پایین در آن دوران، حامل فرهنگ و اندیشه نیست. مهاجرت دستۀ دوم نیز معانی روشنی دارد. وقتی می گوییم مردمی کوچ نشین دست به مهاجرت زده اند؛ حرف ما بدین معناست که مردمان شهرنشین که به طور معمول حاملان اندیشه و تمدّن و فرهنگ به شمار می آیند به ایران مهاجرت نکرده اند و سرمایه های معنوی ترک در همان خیوه و بخارا و سمرقند و بالاساغون و کاشغر باقی مانده است؛ همان سرمایه های باقی مانده است که به خلق دیوان لغات التّرک، قوتادقو بیلیگ، عتبه الحقایق، دیوان حکمت و آثار بزرگ و پرشمار دیگری منجر می گردد.