نمونۀ دیگری از این نوع نگاه و ادّعا در مقاله ای با عنوان «ترک و تازیک در عصر بیهقی» خودنمایی می کند. او مقالۀ خود را با اظهار تأسّف از حاکمیّت یافتن ترکان در ایران آغاز می کند. مینوی حاکمیّت یافتن ترکان در ایران را ضربت دیگری بعد از صدمۀ عرب بر ایران می داند. وی در این بخش با مرور حرکت های سیاسی، نظامی و فرهنگی ایران در قرون اوّلیّۀ اسلامی و ردیف کردن نام های به زعم خودش سلسله های ایرانی و مدیون ساختن اعراب به تمدّن و نظام اداری و دیوانی ایرانی، از «دولت کوتاه بودن» این دوران در اثر استیلای غلامان ترک [!] با تأسّف یاد می کند و می نویسد:
« این دوران استقلال و نفس کشیدن ایرانیان نپائید. همچنانکه در بغداد دستگاه خلافت عبّاسی مقهور استیلای غلامان ترک گردید؛ در سمت مشرق؛ یعنی، خراسان، بساط حکومت سامانی بدست ترکان برچیده شد. » (یادنامۀ ابوالفضل بیهقی، مشهد، انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد، چاپ دوم، 1374، ص 714)
وقتی به اعتراف نویسنده قوم ایرانی در برابر اقوام فاقد تمدّن و فرهنگ با این سهولت فرو می ریزد؛ دیگر صحبت کردن از غلام ترک و عرب سوسمار خوار در کجای داستان می¬تواند قرار بگیرد؟! این نویسنده و شرکای فکری وی با ضرب و زور تکرار و ادّعا می کوشند خود را نماد کمالات و ترک و عرب را نماد رذایل بسازند و از این طریق ناکامی عینی رخ داده در طی تاریخ را با قلم و ادّعا جبران نمایند.