مینوی در تأکید مطلب مورد اشاره اضافه می کند:
« آنها که اساس دولت صفویّه را ریختند و استوار کردند، ترکان آسیای صغیر بودند که معتاد به خدمت نظامی و اطاعت ایلی و جنگجوئی برای رئیس و پیر خود بودند. دولت صفوی به وسیلۀ ایشان استقلال و وحدت ایران را کسب کرد، امّا بتدریج خوی ایرانی در ایشان نفوذ کرد اگرچه زبانشان ترکی ماند و حتّی ترکی را به ایرانیان هم یاد دادند و مانند سایر ایرانیان دست از اطاعت و فرمانبری کورکورانه برداشتند. » (تاریخ و فرهنگ, ص 282)
اگر چه از حوالی مشروطه به بعد نویسندگان پرکار و نامداری در حوزۀ تاریخ، ادبیّات، لغت و دین در ایران ظهور کردند و مجتبی مینوی هم یکی از ایشان بود، لیکن اکثریّت قریب به اتّفاق آنها در رابطه با زبان ترکی شخصیّت هایی سطحی، سهل انگار، دروغ گو و کینه توز بودند. ظهور سلسلۀ صفوی در زمرۀ اتّفاقات بسیار بزرگ تاریخ ایران قرار دارد. صفویان موفّق شدند بعد از سیصدسال و در نظر بعضی ها نهصد سال کشور ایران را در جغرافیای عالم احیا کنند. از فردای فتح ایران توسّط اعراب این کشور تا مدّت ها استقلالی نداشته و جزئی از قلمرو خلافت به شمار می رفته است. حتّی حکومت هایی که به نیروی بازوی خود قدرت را در برخی نواحی فلات ایران به دست می گرفتند؛ بدون فرمان و لوای خلیفه حکومت خود را مشروع نمی پنداشتند. حتّی آنانکه مرکز خلافت را تسخیر می کردند از حدّ عزل خلیفۀ قبلی و جایگزین کردن خلیفه ای از همان خاندان فراتر نمی رفتند. با آمدن مغول ها اوضاع از این هم بغرنج تر شد و اگر رشتۀ پیوندی به نام دین اسلام ایرانیان را به اعراب و خلفا مرتبط می ساخت؛ از اوایل قرن هفتم این رشته نیز گسسته شده و گروهی که فاقد اشتراکات دینی، زبانی و نژادی با ایران بودند؛ مقدرّات کشور را به دست گرفته بودند. در نهایت حاکمیّت این گروه نیز به ملوک الطوایفی ختم گردید تا در هر گوشه ای حاکمی، شاهی و اتابکی سررشتۀ امور را در دست داشته باشد.