مینوی نه فقط زبان ترکی در ایران را امر نوظهوری قلمداد می کند، بلکه عثمانی و ترکیّۀ امروزی را هم ترک نمی داند و در بیانی که استیصال از سر و روی آن می بارد؛ شیوع ترکی در آن سرزمین را امری تحمیلی معرّفی می کند و در اظهارنظری خنده دار و بلاهت آمیز تعداد ترکان واقعی ترکیّه را در آغاز کار پنجاه شصت هزار نفر می داند! او نسخۀ دانشمندان وطن خواهی در ایران را به ترکیّه نیز تعمیم می دهد و معتقد مردم آن کشور از اساس ترک نبوده اند:
« این قوم اساساً ترک نبوده است؛ جز پنجاه شصت هزار نفر ترکمانی که از عهد سلجوقیان ایران در حدود ۴۶۵ تا عهد تشکیل سلطنت عثمانی (قرن هشتم هجری) بتدریج از خارج و بیشتر ایشان از راه ایران بدین سرزمین آمده اند و با اقوام ساکن آسیای صغیر که اکثر آنان یونانی و قدری هم عرب و ایرانی و بقایای اقوام سامی و آریائی دیگر بودند؛ ممزوج شدند و مبلغی قوم اکدش (یعنی دورگه و چند رگه) بوجود آمد که زبانشان بزور ترکی کردند و دین اسلام و معارف اسلامی را بیشتر از ایران و از زبان فارسی گرفته اند. » (همان ص ۵۰۶)
ناسیونالیست های فارسی گرا و ترکی ستیز ایرانی از آنجا که در ستایش از خود و بدگویی از ترکی قائل به حد و مرز نبوده و به مستندات و معقولاتی که بتواند مؤیّد آرای ایشان باشد؛ اعتقادی ندارند؛ می کوشند تخیّلات و آرزوهای خود را به عنوان واقعیّات غیرقابل انکار بر کرسی بنشانند. آنان در این راه ابائی از متناقض و نامعقول بودن سخنان خود نیز ندارند. مینوی که در زمرۀ نویسندگان پرکار و باسواد این گروه قرار دارد، نیز از این قواعد مستثنی نبوده و نیازی به استحکام منطق و دور ماندن نظر خود از نتایج نابسامان نمی بیند. اگر مبنا را نوشتۀ مینوی قرار دهیم؛ نتیجۀ عاید شده امری خلاف نظر او را تأیید خواهدکرد. بر اساس این نظر پنجاه شصت هزار ترکمان لابد فاقد تمدّن و کتاب و فرهنگ و معماری و هنر، توانسته اند خیل کثیری از ساکنان یونانی، عرب، ایرانی، سامی، آریایی و شاید کرد، ارمنی و آسوری لابد متمدّن و با فرهنگ را در سرزمین بزرگی به وسعت عثمانی یا ترکیّه یا آناتولی و برخی نواحی پیرامونی آن نه فقط تحت فرمان و سیطره خود درآورند، حتّی زبان خود را نیز بر آنها تحمیل کنند و ترکی را به زبان و ادبیّات غالب و تکوین دهندۀ ملیّت در آن کشور تبدیل کنند!