صمد اوشاق ادبیاتی چرچیوهسینده یئرلهشن بو قیسا حئکایهده، طبقاتی تضادّی و اونون معین فسادلارینی چوخ اینجهلیکله سرگیلهمیشدیر. بو تضاد، آتاسیلا بیرلیکده تهرانا مهاجرت ائلهییب، اورادا،"دوره گرد"لیکله چؤرهک قازانماغا مشغول اولان بیر اوشاغین ناکام آرزولاری اوبرازیندا اؤز کوبود اوزونو داها دا درین گؤستریر.
اوشاق، اویونجاق ساتان بیر دوکانین ویترینینه قویولموش بیر"دوَه"نی چوخ سئویر. لاکین، مادی ایمکانلاری اولمادیغیندان اونو آلا بیلمیر.
پایینا یالنیز، گونده گئدیب ویترین آرخاسیندان حسرتله دوهنی سوزمک، دوشور...
واخت اؤتور. بیرگون، نهایت، قورخدوغو حادیثه قاباغا گلیر.
بیر وارلی قیز اوشاغی آتاسیلا گلیب او دوهنی آلیر:
... کارگرها که شتر (اسباب بازی)را از زمین بلند کردند، من بی اختیار جلو دویدم و پای شتر را گرفتم و داد زدم شتر مال من است. کجا میبرید من نمیگذارم.
یکی از کارگرها گفت: بچه برو کنار. مگر دیوانه شده یی؟
پدر دختر از صاحب مغازه پرسید: گداست؟
مردم به تماشا جمع شده بودند. من پای شتر را ول نمیکردم عاقبت کارگرها مجبور شدند شتر را زمین بگذارند و من را به زور دور کنند. صدای دختر را از توی ماشین شنیدم که به پدرش می گفت: پاپا، دیگر نگذار دست بهش بزند.
پدر رفت نشست پشت فرمان. شتر را گذاشتند پشت سر پدر و دختر. ماشین خواست حرکت کند که من خودم را خلاص کردم و دویدم به طرف ماشین. دو دستی ماشین را چسبیدم و فریاد زدم: شتر من را کجا می برید. من شترم را میخواهم.
فکر میکنم کسی صدایم را نشنید. انگار لال شده بودم و صدایی از گلویم در نمیآمد و فقط خیال میکردم که فریاد میزنم. ماشین حرکت کرد و کسی من را از پشت گرفت. دستهایم از ماشین کنده شد و به رو افتادم روی آسفالت خیابان. سرم را بلند کردم و آخرین دفعه شترم را دیدم که گریه میکرد و زنگ گردنش را با عصبانیت به صدا در می آورد.
صورتم افتاد روی خونی که از بینیام بر زمین ریخته بود. پاهایم را بر زمین زدم و هق هق گریه کردم.
دلم میخواست مسلسل پشت شیشه مال من باشد.