این سرسام گرفتن در انتساب مشاهیر به قوم و زبان خود، مینوی را وا می دارد به ترک قناعت نکرده؛ هم زبانان خود را نیز آماج حملات خود قرار دهد و آنان را هم در این نکوهش سهیم سازد:
« افغانستانی هم که هزار سال پیش وجود نداشته و تاجیکستانی هم که تازه پنجاه سال است به وجود آمده؛ امروز بنا را برین گذاشته اند که بگویند فلان شاعر یا نویسنده یا شخص مشهور دیگری که در فلان شهر متولّد شده و سکونت داشته و آن شهر فعلاً جزء این ممالک است؛ آن شاعر و نویسنده و رجل نامدار هموطن ایشان است. » (نقد حال, ص 141)
اگر منطق آقای مینوی را بپذیریم؛ باید ما هم شخصیّت هایی را که در یکی از شهرهای ایران امروزی متولّد شده، سپس به شهر و سرزمینی خارج از مرزهای ایران امروزی مهاجرت کرده؛ در آنجا ساکن شده و در همان جا از دنیا رفته است را هم نباید ایرانی فرض کنیم. با این وصف ما نیز حق نداریم نجم الدّین رازی را ایرانی بدانیم چرا که او با وجود ولادت در ایران امروزی رخت به دیار دیگری کشیده و در آنجا زندگی کرده و درگذشته است. صفی الدّین ارموی هم علی القاعده نباید ایرانی فرض شود زیرا او نیز با وجود تولّد در یکی از شهرهای ایران امروزی مهاجرت کرده و در مکانی دور از ایران امروزی توطّن نموده است. با این منطق حتّی ما نمی توانیم ادّعایی در بارۀ طالبوف و آخوندزاده داشته باشیم چرا که آنها هم با وجود چشم گشودن به این جهان در ایران مهاجرت کرده و در محل دیگری به سربرده و در همان جا درگذشته اند. حتّی جمال زاده هم نباید ایرانی فرض شود چرا که صدی هشتاد عمر خود را در اروپا گذرانده است.