مینوی و شرکای فکری او را باید انسان های قابل ترحّمی دانست.
نیز می توان آنها را حسودانی دانست که نیاز به دشمن و معارضی ندارند و خود به حدّ کافی خود را می آزارند و پیوسته از دیدن سربلندی ترک در تاریخ احساس حسادت و سرافکندگی می کنند. مشکل این گروه در تاریخ جا نمانده بود. آنها در دوران معاصر خود نیز ترک را دارای قدرت بالقوّه ای و پتانسیل متراکمی می دیدند که هر آن ممکن بود آزاد گردد و یک بار دیگر ترک را به عنوان قدرتمندترین قوم در منطقه و جهان مطرح سازد.
این احساس غلطی نبود و پانزده سال بعد از درگذشت مینوی پنج کشور ترک دیگر در جغرافیای جهان پدیدار شدند تا در کنار ترکیّۀ قدرت یافته طلیعۀ بیداری ترک بعد از یک دوره رخوت را بشارت دهند. ناسیونالیست های فارسی گرای ایرانی مشکل را به خوبی شناخته بودند و می دانستند در مقابل ظهور دوبارۀ قدرت ترک کاری از دست شان برنمی آید. آنها فهمیده بودند که تنها کار ممکن در میدان رقابت و تفاخر منطقه ای بستن بار خود در داخل ایران است. آنها دانسته بودند که باید در دوران حاکمیّت پهلوی از همین فرصت پیش آمده نهایت بهره برداری را کرده و مسئلۀ ترک در ایران را فیصله دهند و در مرتبۀ دوم با مستحیل کردن اقوام دیگر ایرانی در زبان و فرهنگ فارسی، ایران را به عنوان کشوری منحصراً فارس زبان به دنیا معرّفی کنند و در سایۀ این وحدت ساختگی و مکانیکی قدرت ملّی ایران را در رقابت ها، منازعات و تفاخرات منطقۀ پرچالش نیمۀ غربی آسیا که ایران واسط بین غرب آسیا و آسیای میانه بود؛ افزایش دهند. این اندیشه مغایر با عقل و مغایر با عدل و الزامات وطن دوستی به معنی واقعی آن بود.
مع الأسف این نگاه و این طرّاحی به گفتمان غالب در یکصدسال گذشته در ایران بدل شد و از قبل آن فجایع فرهنگی و انسانی بسیاری برای کشور حادث گشت.