مینوی فارابی را هم از این ریزه خواری تمدّن ایرانی ـ بخوانید فارسی ـ بی نصیب نمی گذارد:
« ابونصر فارابی ولو اینکه در ترک نژاد بودنش شکّی نباشد؛ نیز از حیث تمدّن هیچ بستگی و علقه ای به ترکهای بی تمدّن و بی معرفت آن عهد ندارد. » (نقد حال, ص 144)
تفاوت ترک های بی تمدّن با فارس های باتمدّن هم دقیقاً در همین بزنگاه ها خودنمایی می کند. خود همین عبارت برای سوا کردن با تمدّن از بی تمدّن کفایت می کند و ما را از تلاش برای اثبات شایستگی خود بی نیاز می سازد. درجۀ غنای یک تمدّن را می توان از میوه های آن شناخت. این چه تمدّن و معرفتی است که استادش اینگونه بی ادبانه و گستاخانه سخن می گوید؟! اگر محصول تمدّن و فرهنگ و معرفتی که نخبگان معاصر ایرانی قصد گشودن در سبز آن را به روی ایرانی ها خصوصاً ترک ها داشته اند؛ این است ما ترک ها به همان تمدّن و فرهنگ و معرفت نداشته می بالیم؛ فرهنگ و تمدّنی که ما را سرور بخش عظیمی از آسیا و کلّ تمدّن اسلامی کرده است.
مینوی برای قطعی ساختن مراتب دوری ترک از تمدّن و فرهنگ و معرفت به اعتقاد رایج در بین حکمای قدیم در بارۀ تأثیر محیط و آب و هوا در روحیّات انسان ها و مستعد فرهنگ و تمدّن بودن یا نبودن اقوام و پذیرش این اعتقاد از سوی ابن سینا اشاره می کند و می نویسد:
« در آن زمان حکما به تأثیر محیط و آب و هوا در وجود انسان معتقد بودند و می گفتند بعضی نواحی هست که شریف و ممتاز است به اینکه اکثر احوال آنها مقتضی آنست که مردمان نیکو مزاج صاحب قریحه و عقل صحیح در آن پرورش یابند و در اطراف این نواحی سرزمینهای دیگریست مثل اراضی ترک و حبش که این امتیاز و شرف را ندارد و مردم خوش مزاج و با قریحه و صاحب عقل صحیح از آنها برنمی خیزند و ترجمۀ عبارتی که خواندم اینست و جز این چاره ای نیست که بعض مردم خدمتگار بعضی دیگر باشند پس واجبست که آنها را به اجبار به خدمت ساکنین مدینۀ فاضله وادارند و بهمچنین هر یک از اقوام که از فرا گرفتن فضیلت و معرفت عاجز باشد بالطّبع بنده و خدمتگار است؛ مثل ترک و زنگ و اجمالاً کسانی که در کناره های اقالیم شریفی واقعند که اکثر احوال آنها موجب نشو و نمای اقوامی است دارای مزاجهای خوب و قرایح و عقول صحیح. » (همان, ص 145)
غرض مینوی از طرح این مسئله و باور این اعتقاد از سوی ابن سینا تشکیک در اصالت ترکی ابن سینا است. او معتقد است اگر ابن سینا ترک بود به واسطۀ تعصّب ترکی حاضر به پذیرش این اعتقاد و نقل آن در نوشته های خود نمی شد. مینوی به عمد یا به سهو به این مسئله توجّه ندارد که ابن سینا این نکته را به صورت نقل قول بیان می کند و این نقل به معنای پذیرش این اعتقاد از سوی ابن سینا نیست. از این گذشته چگونه می توان قاعده ای را که حکمی مغایر با عدل پرودگاری صادر می کند؛ حکمت نام نهاد و معتقدان بدان را حکیم نامید؟ حتّی اگر از دریچۀ انسانی و تجربیّات بشری به این قضیّه نگاه کنیم؛ باز هم هیچ راهی برای پذیرش این اصل گشوده نمی شود. پذیرش و اعتقاد به آن هم جز افزودن بر مشکلات مینوی و همفکران او حاصلی ندارد، چرا که هر کسی با شنیدن این اصل با خود خواهد گفت: چه بدبخت بودند کسانی که به قاعدۀ هزار سال به حاکمیّت این گروه غیر مستعد و فاقد فرهنگ و تمدّن و معرفت تن دادند و هزار سال دست و پای ایشان را بوسیدند.