قسمت دوم
اشخاصی چون #سرجان_ملکم و میرزا ملکم خان که همین میرزا آقاخان کرمانی پیرو سرجان ملکم انگلیسی در تئوری تاریخ بود به دادن تئوریهای جدید در راه ایجاد دولت ملت مدرن پرداختند. همانطوری که مشیرالدوله تحت تاثیر کتاب "تاریخ ایران" نوشته سرجان ملکم انگلیسی این پیشقراول اندیشه استعماری انگلستان در عهد قاجار بوده است.(برادران شرلی نیز در عهد صفویه حاملان این اندیشه بودهاند). سرجان ملکم تمام سعی خود را در سوق دادن ملل ایران به تاریخ ایران باستان آن هم به صورت تحریف شده و توام با موهومات و افسانه میکند تا بدین طریق افکار ضد مردمی و در نتیجه #افکار_ضد_اسلامی را تبلیغ و ترویج نماید.
این #باستانگرایان_شوونیست تاریخ ایران را با آغاز پادشاهی هخامنشیان آغاز میکنند که بیش از ۲۵۰۰ سال قدمت ندارد. در حالیکه تاریخ جغرافیای ایران حداقل بیش از هفت هزار سال قدمت دارد. ضمن اینکه بنابر نوشته فریدون آدمیت میرزا آقاخان کرمانی این ناسیونالیست دو آتشه افراطی ضداسلام و ضدعرب، بابی بوده است. در این کشمکش که بین پرشینگراهای باستانگرا برای نفوذ به دربار سلاطین قاجار بسط پیدا کرده بود با هدف پیشبرد ایدههای فوقالذکر آنان موفقتر بودند و توانستند با تضعیف بدنه تورک قاجار رفته رفته به ساختار قدرت و دربار نفوذ کنند تا ایدههای خود را بعضا پنهانی و بعضا به صورت آشکار به پیش ببرند. برای اینکه نوشته طولانی نشود مجبورم خلاصه تر بیان کنم اتفاقات و ماجراهای به وقوع پیوسته بعد از این اتفاقات را.
بعد از قدرت گیری تدریجی فارسگرایان در دربار حکومت تورک قاجار، و به همراه آن تضعیف اقتدار تورکان در ساختار اجرایی و تئوریک حکومت، انقلاب مشروطیت به وقوع پیوست که در شکل گیری و بعد از آن در جهت دهی به #انقلاب_مشروطه متاسفانه دولت انگلیس نقش فعالی داشت تا این انقلاب را بر علیه حکومت تورک قاجار و با هدف روی کار آوردن حکومتی نو و دولتی فارس گرا به پیش ببرد. بدین منوال رفته رفته قاجاریه روبه تضعیف شدن و زوال گرایید تا زمینهی لازم برای ایجاد کودتای انگلیسی از نوع رضاخانی فراهم شود.
کودتایی که با معرفی کردن رضاخان، این قلدر بیسواد توسط اردشیر ریپورتر به ژنرال آیرونساید فرمانده نیروهای انگلیسی در ایران به وقوع پیوست تا به حکومت هزار ساله تورکان بعد از اسلام پایان داده شود. و یک حکومتی با ایدههای نوین در جهت قومگرایی افراطی سرکار آید تا بدینگونه بین ملل ساکن در ایران تفرقه ایجاد شود تا در کشکشهای همیشگی و تقابل با یکدیگر باشند، آنها را در صفحات تاریخ اسیر و مشغول به غروری کاذب کرده و نگه دارد. در کوروش گرایی و باستانگرایی قهقرایی گرفتار کند، دولت و ملت سازی را بر پایه یک قوم، یک زبان، یک بیرق، یک پرچم، یک دولت واحد شکل داده و ایجاد کند چرا که تنها در این صورت بود که انگلیس و دولت استعماری آن برای پیشبرد سیاستهای استعماری خود میتوانست مانعی پیش رویش نداشته باشد.
اما بعد از گذشت بیست سال از تاجگذاری رضاخان در سال ۱۳۰۴ و تاسیس سلسله پهلوی، بزرگ مردی به نام #سید_جعفر_پیشه_وری که نه سال از عمر گرانبهای خود را در زندانهای رضاخانی سپری کرده بود به پا خواست تا به این ظلم و ستم ملی، و استعمار آذربایجان توسط دولت مرکزی پایان دهد. پیشه وری از حزب توده جدا شده و از افکار دو اتشه مارکسیستی کمونیستی گذشته خود فاصله گرفته و به سرزمین مادری خود آذربایجان برگشت. و استارت مجادله و مبارزه با هدف آزادی برای ملل تحت ستم و آذربایجان از یوغ استعمار ستم شاهی را زد. اولین بار او بود که مساله تدریس زبانهای مادری را به پیش کشید و بدین طریق در مقابل قلمروسازی پان ایرانیستها ایستاد و دست به قلمرو زدایی فرهنگی آنان زد. بدین جهت است که ایرانگرایان همیشه بر علیه پیشه وری هستند و بر ضد او تحلیل و تفسیر میکنند. چونکه او در مقابل قلمرو سازی پان ایرانیستها که با پشتیبانی و توسل به حکومت مرکزی بود ایستاد. به ادامه گفتار در بخش سوم مقاله پرداخته خواهد شد.