قاضی بازنشسته
تازه انقلاب شده بود ، ما هم به عنوان کانون دانشجویان مسلمان دانشکده حقوق ، انقلابی بودیم ، در اصل رفتن به خدمت حضرت امام و یا پیش آیت الله منتظری ، طالقانی ، بهشتی ، موسوی اردبیلی برای ما هم امری ساده و هم نرمال بود ، هر روز خدا این مکالمات و گفتگو ها به صورت عادی و متوالی ادامه داشت ، حتا دیدار انقلابیان عضو دولت هم ساده تر از این ها بود ، بازرگان نخست وزیر ایران در این حد برای من هم عزیز و هم مهم بود ، البته فقط در همین حد ، گفته های دیگران در اینکه ایشان دولت امام زمان است ، برای من
جدی نبود و حتا هیچوقت تا کنون هیچ
دولتمداری را ، به آن حد و درجه از اهمیت ارتقا نداده ام .
بگذریم ، آقای بازرگان نخست وزیر ایران بود من برای بار دوم به نخست وزیری دعوت شدم
بار اول لیست ساواکی های دانشکده حقوق را تحویلم دادند
آن موقع هنوز به کیهان نرفته بودم ، در آنجا خبرنگار کیهان جلویم را گرفت و از آن لیست پرسید
گفتم ما فقط آن را به اطلاع دانشجویان می رسانیم در پانل طبقه سوم ، جلوی کتابخانه اسلامی دانشجویان نصب می کنیم ، می توانید بیایید و فردا آن لیست را ببینید .وقتی به کوی دانشگاه برگشتم ، کیهان آن لیست را چاپ کرده بود .لابد از نخست وزیری خواسته بود و ایشان هم دل خبرنگار را نشکسته بود
خوب پس منو برای چه خواسته بودند ؟
برای بار دوم هم حواسم بود و هم دل پری داشتم ، به اتاق یک مردی جوان که تنها می توانست پنج سال از من بزرگتر باشد ، راهنمایی شدم .
وقتی نشستم ، و بعد چطوری و یا مطوری ، مرد جوان گفت :
جناب نظری از طرف شوروی برای پذیرایی از پانزده نفر دانشجو در مسکو و اقمار آن دعوت به عمل آمده است ،
بازرگان به دو دانشکده توجه داشت
دانشکده فنی و دانشکده حقوق و علوم سیاسی ، و در نهایت دانشکده حقوق و علوم سیاسی را انتخاب کرد .
و در همین هنگام یک کاغذ کپی شده را به من داد ، شرایط پذیرایی از گروه دانشجویان در آن نوشته شده بود ،
از تهران مهرآباد حرکت آغاز می شد و به مسکو و از آنجا به کشورهای مختلف اقمار شوروی برای بازدید از مراجع علمی و فرهنگی و دانشگاهی منتهی می شد
و بعد از یک ماه یا پانزده روز به تهران
بر می گشتیم !
مرد جوان نخست وزیری گفت :
شما باید غیر از خودتان مدارک چهارده نفر از دوستان دانشجوی خود را از آنها گرفته و به من تحویل دهید ظرف پانزده روز مدارک و بلیط های خود را از من تحویل می گیرید .
به دانشکده برگشتم ، اسامی چندین نفر را نوشتم ، شب در کوی جلسه بود ، معارف اول پذیرفت و حتا خیلی خوشحال شد ، بعدش یک سوالی کرد
منظور این خرس شمالی از این دعوت چیست ؟
من گفتم ، مسئله اصلی منظور خرس شمالی نیست ! اگر در غیاب ما انقلاب ما
به خطر بیافتد حتا اگر از بین نرود ، ما حاضریم یک ماه از مملکت دور باشیم ؟
صبح یک راست به نخست وزیری رفتم
می خواستم به نخست وزیر طعنه بزنم
چرا می خواهید ما از مملکت دور باشیم
اگر در این مدت انقلاب ، ضربه بخورد چه کسی مسئول است ؟
اصلا این برنامه از طرف چه کسی و چرا ترتیب یافته است ؟
بازرگان آرام بود ، و خیلی آرام تر گفت :
مگر توضیح ندادند ، شوروی دعوت کرده ، شاید خواستند در مقابل دانشجویان ایرانی که در امریکا خوانده اند ، خودی نشان دانشجویان ما بدهند ،
یک دعوت است ، زور نیست ، نخواستید
جواب می دهیم که ما آمادگی چنین دعوتی را نداریم ، موضوع پیچیده ای
نیست!
وقتی از آنجا بیرون آمدم ، گرچه احساس سبکی میکردم و انقلاب را نجات داده بودم ، اما از خودم بدم می امد ، موضوع ساده تر از آن بود که شب تا صبح نخوابیده و استدلال کرده بودم
حین خروج از نخست وزیری ، آن مرد جوان پیشم آمد و گفت :
نرفتید ، نه ؟ میل خودتان ، پسر یک مسافرت عالی را از دست دادید .
از آنجا یک راست به دانشکده رفتم ، این
بازرگان را هرکس بخواهد بزند ، باید از
پشت بزند وقتی با وی روبرو بشوی جز تسلیم در مقابلش چاره ای نیست و نبود ،
انگاری تمام معادلات حل شده بود ، انگاری مجهولی نمانده بود ، انگاری همه چیز روان و روتین بود ، اما چه فایده
لیبرال بود و اطرافش هم مالامال از لیبرال ها ، یکیش همین ابراهیم خان یزدی ، عامل اصلی خروج من از کیهان ،
و ورود به دادگستری ، آنهم بماند هفته بعد!