داعش یک «حزب» نیست، یک «تفکر» است، یک «منش» و یک «زاویه و افق دید» به عالم و آدم است، بنابراین آن را نباید به یک جریان لزوما مذهبی، لزوما اسلامی، لزوما اهل سنت و... فرو کاست و لذا بهتر است امروز به جای آن از «داعشیگری» سخن بگوییم.
برخی در تعریف جریان داعش، بر روی عنصر «سلفیت» تأکید ورزیدهاند. سلفیت چیست؟ سلفیت یعنی همان «بازگشت». بازگشت به چه؟ بازگشت به کی؟ بازگشت به کی؟ به گذشته طلایی موهوم، بازگشت به سرنمونهای طلایی قدیم! در ذات این بازگشت اما نوعی «دلزدگی» از زمان حال، از موقعیت موجود فرهنگی، سیاسی و اقتصادی و یا به طور کلی نوعی «حرمانزدگی» و «قهر» وجود دارد؛ در عین حال که هر سلفیتی هم لزوما به بنیادگرایی ختم نمی شود: سلفیتی که خود را اسیر تاریخ نمی کند، عزم بازسازی و احیای طابق النعل بالنعل مناسبات و روابط دنیای طلایی قدیم را در دنیای جدید در سر نمی پروراند، و بلکه نگاهی پویشگرانه و انتقادی به تاریخ دارد، تاریخ را مقدس نمی شمارد، بر تن فرمهای اجتماعی، سیاسی و مذهبی دنیای موعود گذشته، جامه تقدس نمی پوشاند، نگاهش به زمان «موجود»، قهر آلود نیست، پاسخهای کهنه را برای پرسشهای جدید تکرار نمی کند، تحلیلگرا است و نگاهش رو به آینده. چنین سلفیتی البته از نوع سلفیت رنسانسی است نه سلفیت داعش.
باید دانست آنچه یک جنبش سیاسی و یا فرهنگی ترقیخواه را از یک جنبش ارتجاعی بنیادگرا تمایز می بخشد، این است که یک جنبش مترقی، برخلاف یک جنبش ارتجاعی بنیادگرا مانند داعش و یا نمونههای سکولار آن، عزم «بازسازی» و «بازپروری» دنیای گذشته در دنیای موجود را ندارد (اگر چه بخواهد از بعضی عناصر فرهنگی متعلق به گذشته، گرته برداری عصری کند) بلکه نگاهش خلاقه و رو به «آینده» است. نهضتهایی مانند «رنساس» هم در اروپا به رغم اینکه گوشه چشمی هم به میراث «روم» و «یونان» قدیم داشتند، لیکن فرقشان با نهضتهای بنیادگرای ارتجاعی این است که رنسانس در تجربه یونان و روم باستان متوقف نمی شد و بلکه رویکردش به آنها، به هیچ روی هم «حسرتبارانه» و «تخیلی» و «رومانتیک» و به قول معروف سیاه و سپیدانگارانه نبود، بلکه در عین همدلی، منتقدانه هم بود. از طرف دیگر رنسانس هرگز در «گذشته گرایی» متوقف نمی شد و عزم «آینده» ای امید آفرین را داشت. طراحی برای آینده داشت و معارضه با «کاتولسیسم» حاکم بر قرون وسطا؛ به طوری که «پروتستانتیزم» را به نوعی می توان به عنوان یک جریان پیشرو و آیندهگرای مذهبی، فرزند همین رنسانس نامید.
پس نهضت رنسانس اروپا اگر چه از میراثهای فلسفی و مدنی یونان و روم قدیم بهره می برد و از یونان، فلسفه را و از روم، قدرت و سیاست را اخذ می کرد، لیکن نهضتی «گذشتهگرا» و «ارتجاعی» نبود و عزم بازگشت به یونان و روم قدیم را هم نداشت. اما نهضتهای بنیادگرا به کلی عزم بازگشت به «دوران باستان» را دارند و به تعبیری جملگی «باستانگرا» بوده و تقریبا به موازین و ارزشهای دنیای مدرن هم بی اعتنا هستند. دموکراسی برایشان اهمیتی ندارند، اندیشه «ادغام» و عزم «استحاله» تمام هویتهای متفاوت دینی، مذهبی، قومی، زبانی و... در آنها قوی است.
باید بدانیم سلفیگری یک نوع نهضت شورش «حاشیه» بر «متن» است که خود را در سربزنگاههای شوربختی یک ملت در قالب یک جریان واپسگرای مذهبی و یا سکولار بازسازی میکند و در صدد پاسخگویی وارونه به پرسشهای موجود است: «ملت، طبقه، گروه و یا امت ما چرا نگونبخت است، دیگران چرا پیش رفتهاند؟!» این پرسش محوری در هر جریان بنیادگرای ارتجاعی است.
پاسخ بنیادگرایان به این پرسش این است که چون اعضای آن ملت و یا گروه و امت از ارزشهای طلایی دوران قدیم خود دور افتادهاند! لذا راه رهایی از این گردونه انحطاط، بازگشت به ارزشها و نمادهای دوران طلایی گذشته است! از اینجاست که تمام جریانات بنیادگرا، به دام گذشتهگرایی، باستانگرایی و ارتجاع می افتند و «مرتجع» می شوند. حال چه مذهبی و دینی باشند و چه سکولار. هر کدام از آنها «اتوپیا» و رویایی برای خود دارند که این رویا در «گذشته» برایشان تعبیر شده است. لذا نوعی نوستالژی و رومانتیسم همیشه چاشنی افکار بنیادگرایان است. پس اساس کار بنیادگرایی بر نوعی «تخیل» در مقابل «تعقل» و «گذشتهگرایی» و تاریخگرایی در مقابل «آیندهگرایی» است. خشونت، شورش و آناشی نیز فرزند همین رومانتیسم سیاسی مبتنی بر «احساس حرمان» است که به وفور در بنیادگرایان یافت می شود.