وقتی در ایران از اقتدارگرایی سخن می گوییم، ناخودآگاه تمام حواس مخاطبان معطوف نهاد حکومت و دولت می شود، زیرا تصور غالب در میان ما این است که در طول تاریخ ایران، این نهاد حکومت بوده است که «اقتدارگرایی»، وجه غالبش بوده، حال آنکه به دیده من، قبل از نهاد حکومت، این نهاد فرهنگ عمومی ما بوده که همیشه نهادی مبتنی بر آمریت قهر و زور و سرکوب بوده و نهاد حکومت در واقع «برآیند» آن بوده است. «مطلقاندیشی»، عصاره و چاشنی فرهنگ عمومی ما بوده است، چنان که «شخصیتپرستی» هم که همواره رکن پایدار تاریخ ما بوده، هم والد «فرهنگ مطلقه» بوده و هم مولود آن.
این چنین است که «مطلقگرایی» و «اقتدارگرایی» فرهنگ ثانویه ما شده است. ما تصوراتمان از عالم و آدم آمیخته به مطلق گرایی و اقتدارگرایی است. شاید مطلقگرایی حاصل «جهل» و اقتدارگرایی حاصل «ترس» و «احساس ناامنی» در ما بوده باشد. حکومت ها و تودههای ما نیز مدام این جهل و ترس مستمر را در دل یکدیگر مینشاندهاند که البته حاصل آن پمپاژ خشونت و ریا در تاریخ سیاست ما بوده است.
حقیقت این است که چون ملت ما همواره اقتدارگرا بودهاند، حکومتهای ما نیز لاجرم چنین بودهاند و لذا حکومت ملا و مکلا هم فرقی نداشته است: هر دو مستبد، هر دو خشن و بیرحم و هر دو سالب حقوق شهروندی و نقض مکرر قوانین بر علیه یکدیگر بودهاند... ما هر دو شکل «استبداد دینی» و «استبداد سکولار» را تجربه کردهایم. متاسفانه بعد از یک قرن تکاپوی سیاسی از دوران انقلاب مشروطیت تاکنون، امروز تمام حرف جامعه ما در ترجیح شکلی از استبداد بر شکلی دیگر از استبداد است: بخشی از مردم ما «استبداد شیخ اللهی» را بر «استبداد شاهاللهی» ترجیح میدهد، البته بخشی دیگر از جامعه هم «استبداد شاهاللهی» را بر «استبداد شیخاللهی» ترجیح می دهد و در این میانه هم کسی نیست که آنان را خیاموار تحذیر در دهد: «کای بیخبران، راه نه آن است و نه این!»
باری ما ملتی هستیم که در زمانه حاکمیت «استبداد سکولار»، به دین و مذهب آویخته بودیم و از آن راه نجات می جستیم، حال هم که دچار «استبداد دینی» شدهایم به دمب ضدیت و دشمنی با اسلام و بازگشت به زردشتیت و کسرویت ماضی چسبیدهایم و از آن راه رهایی میجوییم؟!
بلی ما تا بوده در تاریخمان، گرفتار «حکومت مطلقه فردی» بوده ایم حال یا «سلطنت مطلقه فردی» بوده و یا «ولایت مطلقه فردی»، اینها دو شعبه بنگاه استبداد و ابسولوتیسم بودهاند با لعاب مذهب و یا سکولاریسم، و یا سنت و مدرنیسم!
حقیقت این است که ملت ما با اینکه همیشه مشکل خفقان و استبداد را داشته است، اما گویا هنوز متوجه نیست که مشکل اصلی او آزادی و دموکراسی است، نه نان. در حالی که آزادی که باشد و دموکراسی که بیاید، نان و آب هم خواهیم داشت. امروز کدام جامعه دموکراتیک است که نان و آب ندارد و صرف نظر از چین - که داستانش جداست و در واقع به یمن وا داشتن مردم خود به بردگی مدرن، به توسعه (و البته نه رفاه بالا) دست یافته، کدامین جامعه فاقد دموکراسی را می شناسید که به توسعه و رفاه پایدار رسیده باشد؟!