بعد از اشغال جمهوری آذربایجان توسط ارتش سرخ، کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان که در طول جنگ نقش ستون پنجم ارتش روس را ایفا میکرد اولتیماتومی به پارلمان آذربایجان داد تا مساواتیها ضمن مذاکره، قدرت را انتقال دهند.
در این جلسه علیحیدر قارایف (رهبر فراکسیون همت) مجادله شدیدی با محمدامین رسولزاده کرد و رسولزاده با طعنه به او گفت: «علیحیدر، دیر یا زود، هنگامی که رفقایت تو را تیرباران کردند مرا به خاطر میآوری و این سخنان مرا به یاد میآوری». این پیشبینی محمدامین درست از آب درآمد و علیحیدر در سال ۱۹۳۳ به دستور میرجعفر باقروف در باکو تیرباران شد.
رسولزاده بعد از آن جلسه، مخفیانه از باکو خارج شد و تا زمان دستگیری و انتقال به مسکو (توسط استالین)، مدت سه ماه در روستای لاهیج از این خانه به آن خانه گریخت. او یک هفته در خانه عبدالعزیز مسگراوغلو بود و کتاب «عصریمیزین سیاووشو» یا همان سیاووش عصرمان را در همان چند روز نوشته و به عبدالعزیز داد تا به یکی از دوستانش در باکو بفرستد. عبدالعزیز میگوید که محمدامین از پرچم آذربایجان، مثل مردمک چشم مراقبت میکرد و هنگام بیرون رفتن از خانه، بر روی پیراهن زیری پیچیده، سپس لباس میپوشید.
استالین در دوران تزار چند سال با محمدامین مراوده و دوستی داشت و با وجود اینکه بعدها به دشمن قسم خورده او و آرمان او تبدیل شد همیشه از محمدامین با بزرگی و عظمت یاد میکرد. صفر حسینوف؛ دبیر شاخه جوانان حزب کمونیست آذربایجان، نقل میکند که سال ۱۹۳۰ دبیران حزب کمونیست همه جماهیر را به سوچی دعوت کرده بودند تا با استالین دیدار کنند. استالین هنگام ملاقات با ما، در حالی که به ترکی صحبت میکرد، سراغ دوستان قدیمیاش در باکو را گرفته و گفت: «محمدامین رسولزاه از دوستان نزدیک من در باکو بود». من برای خوشآیند استالین گفتم: «فرومایه درآمد، رهبر مساوات بود و به خارج گریخت». استالین ایستاد و سیاهِ سیاه شد. نگاه چپی به من کرده، یواشکی و خشمگینانه گفت: «درباره کسی که نمیشناسی بدگویی نکن». سپس روبرگرداند و دیگر با من حرف نزد.