کاش اصغر یک زن بود، نه در سهم چند درصدی مدیران دولت روحانی، بلکه در چشم دوربین های راهور ناجا و در پاسگاه وزرا که موهایش را برای یافتن حقیقتی بزرگ به آزمایشگاه یک سرباز می سپردند و یقه اش را میگرفتند وقتی می خواست در تابستان ونک چشم رژیم حقیقت را با اندام طبیعی اش به خطر اندازد.
کاش اصغر یک کرد بود و نه یک شیعه! کولبر بود همچون فرهاد، همچون آزاد نه در مدرسه، نه در دانشگاه بلکه در ارتفاعات ژالانه. نه برای فتح بلندیها بلکه برای دفن شدن زیر برفها جایی که نان را به قیمت جان میخرند.
کاش اصغر یک بلوچ بود اما نه در خارج از توسعه، بلکه در خارج از تاریخ! در پشت یک نیسان که بنزین میبرد، در پشت یک تویوتا که مرگ میبرد در پشت یک رویا که تلخ میمرد.
کاش اصغر یک عرب بود، نه در جراحی، نه! بلکه در بند شاعران اهواز. در کوت عبدالله بود و کوی علوی تا نفتش را ببرند و فاضلابش به شهر آورند. کاش اصغر یک محمره بود تا خرمشهر که ببیند پشت این توهم و شعارزدگی چه ها بر باد رفت و چه ها بر آب میرود.
کاش اصغر یک نویسنده بود، نه در بازتولید دروغ بزرگ از زبان روشنفکران تاریک اندیش، بلکه در شکافتن این تاریکی برای دیدن حقیقتی تلخ از مرگ انسان نه در آن دور دستها، بلکه در همین تهران جایی که هر روز در گوشه و کنار نه فقط کلیه و رحم و نوزاد بلکه حیثیت و شرف و شعور به حراج گذاشته میشود. آنچه او حقیقت نام داده است دروغی است برای فریب انسان!