ه له زدن سگ را دیدن ، آنچنان مهم نبود ، اما له له زدن مردی با هیکلی تنومند و به دنبال آن سگ ، مهم بود .
شاید هم بدان خاطر روی از آن بر نداشتم ، سگ خسته نبود و آنچه را که در دهانش گرفته بود ، شاید مانع دیده شدن خستگی اش می شد ، به آرامی و با بی تفاوتی از کنارم گذشت ، بدون هیچ ترس و واهمه ای ، آنچنان هیکل آراسته و بر گردنش آویزی بسته داشت که می شد فهمید که اولا صاحب دارد و صاحبش هم لابد از آن دارا های سگ دار و عجیب اینکه سگ با اعتماد به نفسی ، ماورای اعتماد یک سگ، از هیبت و عظمت برخوردار بود.
اما آن کس که پشت سرش له له می زد ، اگر هم هیبتی داشته است ، می شد حدس زد که دیگر از آن هیبت و عظمت هیچ نشانه ای نمانده است ، خسته و درمانده با چشمانی از حدقه درآمده و سر تا پا ترس و وحشت ، اشاره ا ی به من کرد و حتی کلمه ای گفت ، متوجه نشدم ، به نظرم راجع به سگ گفت.
به سوی سگ برگشتم ، رفته بود ، لابد از دیوار کوتاه پریده و به باغ همسایه رفته بود ، راه دیگری نبود ، حتی دهانش یک چیزی بود فقط نفهمیدم چی!
سگ عجله ای برای فرار نداشت ، اما فرار کرده و رفته بود و داغ نمی دانم چی را و چه چیزی را بر گردن این مرد گذاشته بود و آن داغ هر چه بوده ، لابد می توانسته یک کوه را آب نماید ، که این مرد را آب کرده بود .من مرد را میشناختم، آنهایی که کارهای پولساز و با پول پاروکن مرتکب می شدند معمولا در گذر یکانیها دیده می شدند ، یکانیها بیشتر صراف هستند و این نوع آدم ها بیشتر با صراف های یکانی کار می کنند تا با بانک ها ، اعتماد به نفر و عدم اعتماد به موسسات مدرن از جمله بانک ، امری سنتی در زمانه مدرن است .
بگذریم ...
مرد وقتی به پیش من رسید ، دقیقا پایان یک عظمت بود ، آنچنان هراسان بود که وحشت را به طور کامل می شد در تمامی اعضای بدنش حس کرد.
انگاری مرد در یک ساعت گذشته ، اندازه ده سال پیر شده بود ، هنوز خودش را جمع و جور نکرده بود که چندین جوان با عجله تمام سر رسیدند و مرد با نومیدی تمام به آنها دستور تعقیب داد و به آنها گفت : از این دیوار پرید ، شاید هنوز داخل باغ همسایه باشد ، بروید و بدون آن بر نگردید و بلافاصله روی سکوی باغ من ولو شد ، حتی به نظرم افتاد .بلافاصله کمک کردم تا بنشیند و لیوانی آب تعارف کردم ، همچون خرسی گرسنه و تشنه آب را بلعید چشمانش را که همچون شکافی بی نور بنظرمی رسید ، به طرف من بر گرداند و با تمام وجودش آهی کشید .عذر خواست و دراز کشید و در حالیکه به طرف من غلت می زد ، ادامه داد :شما را می شناسم ، شما قاضی هستید !جواب دادم : نه نیستم ، قبلا قاضی بودم الان بازنشست شده ام و وکالت می کنم.
گفت: آقای نظری دستم به دامنت ، کمکم کن !عمویت حاج محمد مرا می شناسد -- عمویم نیست ولی فامیل هستیم ، موضو ع چیه ؟ من اگر ماجرا را ندانم نمی توانم کمکی بکنم !
با تردید اسرار خود را آغاز کرد ، و گفت: آقای وکیل از شما چه پنهان، آن موقع جوان بودم، پدرم جرئت نکرده بود که از روستا دل بکند، ولی من دل کندم بیست و خورده ای سال داشتم ، جنگ تازه تمام شده بود، وضعیت مناسب بود من کار میکردم، بانک من حاج محمد بود حسابی پول داشتم، احساس می کردم وقتش رسیده خلاف را کنار بگذارم، یک باغ پشت کوچه سرو خریدم و یک خانه در خیابان دانشکده و یک مغازه طلا فروشی هم برای خودم و پسرم راه انداختم، کار خلاف را هم بوسیدم و کنار گذاشتم، از تو چه پنهان وضع عالی بود، درآمد خوب و از همه بهتر درآمد قانونی بود و دیگر ترس امروز می گیرند و فردا اعدام می کنند ، نبود .یک روز توی مغازه طلافروشی نشسته بودم ، حاجی افندی از استانبول آمد، دوست دوران خلاف کاری ، اونهم کنار گذاشته بود ، دیگر خلاف نمی کرد، او هم صرافی باز کرده بود ، در استانبول !تعجب کردم، چه اتفاقی افتاده که بی خبر آمده است.
بعد خوش و بش گفت باید برویم مشهد، قبلا دوستی در آنجا داشتیم آنهم دوست دوران کارهای خلاف بود، مات مانده بودم حاجی افندی چرا یاد او و مشهد افتاده است مغازه را بستم کمی گوشت و مخلفات گرفتم و حاجی را به باغ بردم .حاجی عاشق باغ بود، مخصوصا از هوای شامگاه باغ کیفور می شد، از ماشین پیاده شدم اول به سراغ سگ غول پیکرم رفتم و برایش غذا دادم حاجی افندی وقتی سگم را دید ، قاه قاه خندید و با صدای بلندی پرسید:
راستی چطوری زنت را قانع کردی که سگ نگه داری، من فکر می کردم ، طلاق می گیرد ولی به سگ رضا نمی دهد.
منهم خندیدم ، واقعا هم آن طور بود گفتم : حاجی افندی بگذار، کباب ها را اماده کنم ، ریز ماجرا را خواهم گفت اول تو بگو این بی خبر امدن چه معنی دارد ؟ لابد خواستی بگی مسئله خیلی مهم است -- آره مسئله خیلی مهمه،مهمتر از آنکه در تلفن خبرش را بدهم.باید برویم مشهد.اوه یواش بزرگم هستی که هستی عزیز من که هستی ، اما من کار خلاف را کنار گذاشته ام ، کاری هم با مشهد ندارم .
- حاجی خُل ، شما خُل می گویید نه؟
ما می گیم دَلی یعنی دیوانه ، مگر من کار خلاف را ترک نکرده ام ؟
جانم اینکار خلاف ملاف نیست ، یک مجموعه سنگ ، نمی دانم چه ولی تاریخی - شخصی - فروشی ، باید بخریم و برگردیم.
- به این سادگی؟
- به این سادگی هم نیست !
الحق هم چیز ساده ای نبود ، آن را داخل یک کیسه چرمی به دست آوردیم ، با این تفاوت که درست پنج سال طول کشید دقیقا من و افندی دار و ندارمان را دادیم الان که به گذشته نگاه می کنم ، فقط یار مشهدی ضرری نکرد ، درست پنج سال زحمت کشید ، دم به دم از ما پذیرایی کرد ، با دهها نفر سرو کله زدیم ، آخرش مال به دست ما رسید ، یار مشهدی نقد هفده میلیارد تومان سهم خود را برداشت و جنس را تحویل داد.
بگذریم و برگردیم به همان شب ، بالکن باغ من و حاجی افندی هر دو دراز کشیده بودیم گفتم : حاجی تو از استانبول آمدی باهم برویم از مشهد جواهر بخریم ؟
حاجی گفت : بله ، ائوئت ، چند بار بگم !
گفتم : ولی من از جواهر هیچ اطلاعاتی
ندارم !گفت : منهم اطلاعی ندارم ، مطلع توی لندن نشسته ، ما هر وقت جنس را دیدیم او می آید و اگر اوکی داد ما پول را می دهیم و جنس را تحویل می گیریم ، از مر لندنی پولمان را که گرفتیم ، تحویل می دهیم .
تو فقط هر چه پول داری روی هم به ریز ، مقداری من دارم ، مشهدی هم دارد از مر لندنی هم می گیریم ، اگر مطمئن شود ، جنس را پیدا کرده ایم ، صد میلیارد هم بخواهیم می دهد گفتم:
حاجی این جواهرات چیه ، کجاست ؟ دست کیه ؟ گفت : منهم زیاد نمی دانم ، بعضی وقت ها لندنی می گوید حاج افندی نفس عمیقی کشید و ساکت شد ولی بعد چند لحظه ادامه داد:
حالا تو بگو ، چطور زنت راضی شد سگ نگهداری ؟
- اینهم حکایتش طولانی است
- چند سالشه ؟
- دوسال و یازده ماه، سه سالشه، هر وقت نگاهم می کند تنم می لرزد، اما فدائی واقعی است، وقتی نوه ام به استخر افتاد، در یک چشم به هم زدن از استخر بیرون آورد و از آن روز عزیز خانواده شد ، حتی زنم مومن و مسلمان است و الا برایش بوس هم می داد.
تقریبا سه سال پیش بود ، یک روز باغ آمدم ، وقتی درب باغ را باز کردم تا اتوموبیل تو بیاورم ، سگی وارد باغ شده بود ، یک سگ حامله بود ، دلم به رحم آمد و برایش غذا دادم و بعد هرچه کردم نتوانستم بیرونش کنم ، حتی کتک اش زدم ، سگ مثل خرس ناله میکرد ولی از جایش تکان نمی خورد ، مجبور شدم بگذارم گوشه باغ بماند ، وقتی به شهر می رفتم سگ خودش را همچون سنگی به باغ بسته بود ، مثل سنگی که یخ بزند رفتم چند روز دیگر آمدم ، حالا دیگر یک سگ نبود یک سگ و چند تا توله بود ، انگاری سگ مادر حین زایمان مجروح شده بود ، شش توله به جان نیمه جان سگ تقریبا مرده افتاده بودند و مک می زدند ، صحنه دلخراشی بود.
حتی برای من که می توانستم ده ها جسد را اینور و آنور کنم ، ده ها بار که جنازه های فراری ها در کوه پیدا می شد مرا صدا میکردند، هیچکس دلش نمی امد که جسد چسبیده به یخ صخره ها را ، جدا بکنه ، حتی بنظرم رسید که سگ مرده است و توله ها به جان بیجان او افتاده و مک می زدند بلافاصله از باغ فرار کردم ، اگر زنم می فهمید در باغ چه اتفاقی افتاده است ، محال بود ، پایش را به آنجا بگذارد.
فردای آن روز زنم خواست که او را به باغ ببرم ، برای بعد از ظهر وقت تعیین کردم ، تا آن موقع می توانستم ، باغ را از وجود آنها پاکسازی کنم ، صبح زود مقداری نان گرفتم و به باغ رفتم ، باید سگ و توله هایش را بیرون می انداختم چاره دیگری نبود ، و الا سر پیری طلاق و معرکه گیری راه می انداختم من نمی دانم این سگ ها چه هیزم تری به این مومنین و مومنات فروخته اند.
ایکاش باغ نمی رفتم، اینبار سگ مرده بود و توله ها هم دو تا همچنان به سینه مادر مرده مک می زدند حتی دو تا از توله ها هم روی مادر مرده بودند، تنهایکی از توله ها به کناری رفته و به طرز بیرحمانه ای به این صحنه می نگریست، دیگر هیچ کاری نمانده بود باید مرده ها را چال میکردم ، بلافاصله گودالی کندم ، نعش توله ها و مادر را به گودال انداختم ، سه و یا دوتا توله هنوز زنده بودند ولی میدانستم که به هر حال می میرند ، توله ای که در کناری ایستاده بود ، با گوشه بیل به طرف گودال هلش دادم ، انگاری معنی آن را میدانست در حالیکه ناله میکرد ، از گودال و گود و از اینکه هنوز هم برای چال کردنش اصرار میکردم ، بیشتر ناله میکرد و آن نگاه عمیق که تا قلب انسان را می شکافت .مرده ها -- زنده ها و نیم مرده ها و نیم زنده ها همگی توی چاله ولو بودند صدای اتوموبیل پسرم را شنیدم ، لابد مادرش منتظر بعد از ظهر نمانده و به باغ آمده است ، با عجله خاک ها را روی آنها ریختم و در عرض چند دقیقه و شاید کمتر ، هیچ صدایی شنیده نمی شد و فقط آن توله کناری به من زل زده و نگاهم میکرد ، دیگر ناله هم نمی کرد.
زنم وارد باغ شد، لابد بوی سگ به دماغش خورد ، چون مثل سگ شد خرد و خمیر بودم ، هنوز هم نگاه آن توله
اعماق وجودم را می درید، برای اولین بار در عمرم زار زار گریستم.
زنم دیگر واقعا ترسیده بود ، با عجله به طرف من آمد و پرسید چه اتفاقی افتاده است ؟
گفتم: اتفاقی نیافتاده، این توله را زیر گرفتم، فکر می کنم مادرش مرده، شاید هم گم شده است، به یک ادم می زدم اینقدر ناراحت نمی شدم.
زنم فریب خورد ، حتی رضایت داد بهش شیر بدهیم ، پسرم لابد منتظر این لحظه بود ، هم شیر خرید و هم شیشه و منهم برایش شیر دادم.
قرار شد تا مدتی در باغ بماند تا کمی جان بگیرد و دنبال مادرش بگردد. این قول و قرار تا زمانی بود که نوه ها آن را ندیده بودند ، وقتی نوه ها ان را دیدند ، توله جزئی از خانواده بود. حاجی جان!
چند بار از دیوار دیده بودم، وقتی من نبودم در همان جایی می خوابید که مادر و خواهر و برادرانش را در آن چاله دفن کرده بودم ولی وقتی مرا می دید ، انجا را ترک میکرد و پای مرا می لیسید ، همچون یک بت مرا می بوئید ، می بوسید ، انگاری یکی به او اداب عشق ورزیدن و دوست داشت می داد.
روز به روز قدرت می گرفت ، نامش هم شده بود ( ریکوز ) و ترسی مبهم سرا پایم را فرا می گرفت ، انگاری یک ادم کشته بودم و یکی آن را دیده بود ، احساس میکردم ، جنایت چال کردن آن حیوانات زنده و مرده ، کم از جنایت و آدمکشی نبوده است و این توله شاهد
ماجرا بود ، به خصوص وقتی به نقطه ای زل می زد ، انگاری صحنه چال کردن آنها را به خاطر می آورد.
چند بار مرض سگ ها را یادآوری کردم ، گویا پسرم به دامپزشک برده و برایش دفتر چه سلامت گرفته بودند، چند بار قدرت گیری وی را یاد آوری کردم ، ممکن است کسی را گاز بگیرد ، بالاخره حیوان است ، تقریبا راضی شده بودند که آن واقعه اتفاق افتاد
همه سر حوض نشسته بودیم ، در یک لحظه ریکوز همین توله مثل جانوری وحشی به استخر کوبید و بلا فاصله هم در حالیکه نوه ام
( لاوین ) را به دندان
گرفته بود ، از آب بیرون آمد
همه اینها در یک لحظه اتفاق افتاد ، توله انگاری منتظر این فرصت طلایی بود حتی زن مومنه و مسلمانم او را بغل کرد و بوسید ، سگ انگاری پرواز میکرد دیگر یک فدایی شده بود ، اگر با یک نفر دعوا بکنم ، تنها در آن صورت زنجیرش را پاره می کند ، شاید سگ ها حافظه ندارند شاید مرگ خانواده اش را فراموش کرده است
اما حاجی جان من از او می ترسم ، همان زل زدن به جسد مادرش ، در وجودش مانده است .
حاج افندی این سگ الان بخشی از خانواده ما است ، فقط بعضی وقت ها زل می زند به من و یا به گوشه ای ، احساس می کنم ، چال کردن مادر و برادر و خواهر هایش را به یاد می آورد .
حاج افندی با اوقات تلخی جواب داد : چقدر بدبین هستی ، این سگ خودش را کشته تا وفاداریش را ثابت کند ، دیگه چکار کند راضی شوی ، ول کن ترا بخدا !
-- تو چرا مشهد را ول نمی کنی ؟
-- عزیز مشهد یک کار نیست ، انجام یک رسالت است ، سفر اخرمان است ، خدایی خیلی به مر لندنی بدهکارم
-- من اگر مشهد بیام ، باید مغازه را تعطیل کنم به این بچه اعتماد ندارم
-- تعطیل کن ، همه چی را تعطیل کن
وقتی داستانش را بگویم ، می بینی که می ارزد ، بعضی وقت ها فکر می کنم دریای نور و یا کوه نور است که دنبالشیم
-- اگر هم انها نباشند لابد اقیانوس نور ، خدارا چه دیدی ! انگلیسی جماعت همین جوری به آب نمی زنند!
اقای نظری آن روز با حاج افندی تا صبح صحبت کردیم از آن روز ، زندگیمان شد
اورمیه -- تهران -- مشهد -- استانبول ،
دو بار هم تا لندن رفتیم ، برای دیدن شبیه شان ، شبیه سازی کرده بودند ، آنها تحویل ما دادند که اگر اصلی ها به دستمان رسید و اگر دیدیم که معامله نمی شود انها را جابه جا کنیم ، بدلی ها را بدهیم دستشان ، یارو زرنگتر از این حرفها بود ، رک و راست سی میلیارد برای مالک اصلی و ده میلیارد هم برای خودش خواست و تا ریال آخر را نگرفت گوشه پوستین را ول نکرد ، یار مشهدی
هم سهم خود را گرفت ، ماندیم ما دوتا و یا سه تا ، من و افندی و لندنی ، وقتی سهم یار مشهدی را دادیم به اورمیه آمدیم
حاجی افندی به استانبول رفت تا با لندنی بیایند و سهم مرا بدهند و بروند
سهم حاجی افندی هم در استانبول پرداخت می شد و جنس در آنجا تحویل
لندنی می شد .
آقای نظری چند روز دیگر وارد جرگه شاهان می شدم حاجی افندی زنگ زد با لندنی به اورمیه می آیند برای درمان ، آب دریاچه خاصیت درمانی دارد
گفتم قدمتان روی چشم ، اگر چند روزه
نمی آمدند ، دیگر بقال سر کوچه هم
نسیه نمی داد ، فکر میکرد لابد طوری شده است.
برای آخرین بار همچون یهودی صراف کیسه را باز کردم ، می خواستم در آرامش مطلق و ذره ذره ، لذت نگاه به آن کیسه را مزه مزه کنم ، در یک لحظه ریکوز مثل اینکه به جایی زل زده بود و مثل آن بار که نوه ام را از استخر نجات داده بود و من فقط پریدنش را دیده بودم ، نمی دانستم برای چه ، اینبار نیز فقط پریدنش را دیدم.
تعجب کردم ، هیچوقت چنین حرکت نا معقولی در تراس انجام نمی داد. دیوانه شده ؟ چرا چنین کرد ؟
رعشه ای بر بدنم افتاد ، کیسه چرمی دست من نبود ، در دهان ریکوز بود و ریکوز همچون رعدی از دیوار باغ به بیرون پرید و به این طرف آمد.
آن روز که نوه ام را از آب گرفت باید می دانستم برنامه ریزی می کند ، برای انتقام ! بدبخت شدم ، چند روز دیگر حاجی افندی و لندنی بیایند من چه بگویم اگر شکایت کردند تو وکیل من می شوی ؟ آقای نظری می توانیم باغ روبرویی را شکایت کنیم ؟
خدایا فقط این بار کمکم کن ، بچه ها پیدایش می کنند نه ؟
به خدا پیدا کردم در جا می کشم اقای نظری تو با لندنی حرف می زنی ؟
خدایا چه کنم کمرم شکست نابود شدم ...