آن سال، سال بزرگ قلعه بابک بود ، از قبل چادری در کمره کوه زدیم تا ناظر برگی دیگر از تاریخ این سرزمین باشیم روز اصلی به بالای قلعه رفتم ، از آن بالا چشم از دیدن آن عظمت و شکوه انسانی
در حیرت بود ، خدایا این جمعیت در بالای کوه!
یعنی صد برابر در داخل یک شهر مثلا شاه گولی ، در این افکار غوطه ور بودم ، دستی روی شانه ام نشست، یک هموطن تبریزی بود ، اسمش را بنظرم اقای ملکی و یا مثل آن گفت.
اگر اشتباه می کنم و او این مطلب را می خواند تقاضا دارم مرا عفو و آن را اصلاح کند . برگشتم ، هم سن و سال بودیم:
گفت : نظری جان مرا شناختی ؟
گفتم : شما ؟
گفت : باهم در کلاس های زبان خارجه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ترمی باهم بودیم!
مکثی کرد و اضافه کرد :
استاد یک خانم آمریکائی بود و غیر از
انگلیسی زبان دیگری نمی دانست ، تو با او به تورکی حرف می زدی و حرفهایت را می زدی ! یک تهرانی به شما گفت :
اقای نظری استاد که تورکی نمی داند
و تو جواب دادی :
مگر فارسی می داند که شما هم با او به فارسی می گویید ؟
وقتی زبان هیچکدام از ما را نمی داند و ما زبان او را نمی دانیم پس بهتر این است ، هر کس با زبان خودش بگوید .
از آن پس هرگز نه شما و نه آن مکالمه
فراموشم نشده است ! در ادامه هم در قلعه بابک هستم ، از دیدن تو هم در اینجا خوشحال شدم !
آن چنان این خاطره مرا به شوق آورد که وقتی از آن دوست همدل جدا شدم ، گریستم با خودم نجوا کردم ، آی لعنت خدا به فاشیست ها ، به شوونیست ها و به امپریالیسم ، این مردم چه اندازه قانع و متین هستند ، به کوچکترین حرفی که نشان هویت و آداب و رسوم و زبان خدا دادی خود ، چقدر خوشحال و سر زنده
هستند و چه لذتی از آن می برند ، سی سال از آن واقعه گذشته و هنوز آن را
فراموش نکرده است !
من بر خلاف نوشته ، سر سید احمد خان پاکستانی ماردینی الاصل ، نوستراداموس پیشگوی بی نظیری که جهان یکبار آن را به خود دیده است ، پیشگو نیستم ولی چون عیسی بشارت می دهم
گله جک بیزیمدیر !