درس های بزرگ از پسِ شکستهای بزرگ فرا میرسند و شکستهای بزرگ با تمام ضربات کوبنده اشان که بر جامعه و مردم وارد می کنند اما یک حسن بزرگی دارند و آن، درسی است که باید از آنها فرا گرفته شود و بیداری پس از آن شکست...
دو جامعه ایران و عثمانی دقیقا پس از یک شکست بزرگ با دنیای جدید آشنا شدند در ترکیه این شکست نظامی حتی زودتر از ایران بوقوع پیوست: هنگامیکه این شکست سهمگین بر عثمانی وارد شد این فکر چون خاری در ذهن ترکهای جوان خلید که اگر این امپراطوری عثمان نماینده واقعی اسلام و نماینده خلافت و ایمان واقعی است پس چرا در رویارویی و جنگ با کافران اینچنین شکست خورد؟! پس,کجای کار می لنگد!؟ در پاسخ به این سوال اساسی بود که لزوم مدرن کردن جامعه احساس شد و عصری بنام تنظیمات شکل گرفت که ترکیه فعلی ادامه آن است...
در ایران نیز آن پرسش اساسی از پس یک شکست اساسی آمد. وقتی ایرانیان در مقابل قوای روسیه همه گونه جانفشانی کردند اما به غیر از شکست، هیچ نصیب شان نشد وقتی لشکر 30هزار نفری عباس میرزا از قوای اندک 2260 نفری روسی شکست خوردند و بدنبال آن، لشکر روس از ارس گذشته تا زنجان پیش آمد...آن بیداری از خواب قرون و آن پرسشِ پس از شکست در این گفتگوی عباس میرزا با ژوبر، چنین خود را نشان داد سؤالى كه براى اولين بار از عمق جان يك ايرانى برآمده اگر چه طنين يك روح شكست خورده و زخمى از آن بگوش میرسد:
"اى بيگانه به من بگو...اين چه قدرتى است كه اينچنين شما را بر ما برترى داده است؟ سبب پيشرفتهاى شما و ضعف هميشگى ما چيست؟ شما با فن فرمانروايى،هنر به كار گرفتن همه توانايى هاى انسانى آشنايى داريد، در حالى كه ما در جهلى شرمناك محكوم به زندگى گياهى هستيم. آيا قابليت سكونت، بارورى و ثروت خاك مشرق زمين از اروپاى شما كمتر است؟ آيا شعاعهاى آفتاب، كه پيش از آنكه به شما برسد، نخست، بر روى كشور ما پرتو مى افكند، خير كمترى به ما میرساند؟ آيا اراده آفريدگار نيكى ده، كه مائده هاى گوناگونى خلق كرده بر اين قرار گرفته كه لطفش به شما بيش از ما شامل شود؟ من كه چنين گمان نمی كنم!»
بنابراین،از پى شكست در جنگ، ضرورت تغيير در ارتش و تجهيزات مدرن محسوس شد اما با تمام اقداماتى كه در دارالسلطنه تبريز صورت گرفت، تخم آن گويى در شوره زارى سترون افكنده شده بود اقدامات عباس ميرزا و صدراعظم فکورش قائم مقام در دارالسلطنه تبريز میتوانست به جريانى تبديل شود و كل ايران را درنوردد و تغييرات بنيانى ايجاد كند اما با مرگ نابهنگام آن دو، چنین نشد و بجای آن دو، دو خرافاتی نشستند که تمام تلاش آنها را به باد دادند: بجای عباس میرزا محمدشاه خرافاتی و بجای قائم مقام فراهانی، حاج میرزا آغاسی تکیه زد گرفتار اوهام لاهوت و ناسوت!
نقل است كه در محاصره هرات«نقصان انضباط و آذوقه و آلات جنگ چنان بود که سربازان حتی كفش نداشتند اما حاجى میرزا آغاسی، عوض خمپاره و تفنگ، براى شترها پاپوش چرمى می دوخت تا در برف و باران نلغزند و شب و روز در چادر خويش دور از اردو با ميرزا زين العابدين شيروانى از "تاثیر سماوات صحبت میکرد"!
او با خيالبافیها و خرافاتش،چنان ذهن عليل محمدشاه را تسخير كرده بود كه حتى براى تغييرات جوى و آب و هوا نيز شاه به او متوسل میشد و در تابستان سال 1261ه در عروسى ناصرالدين ميرزا چون هواى تهران فوق العاده گرم بود محمدشاه در نامه اى به ميرزا آغاسى میخواهد كه او از خدا بخواهد هوا كمى خنك شود! ميرزا آغاسى هم در جواب میگويد:«انشاء الله چنين خواهد شد» آنگاه رو به اطرافیان كرده میگوید:
«گويا شاه مرا سليمان نبى می پندارد و باد صبا را بفرمان من میداند كه میخواهد هواى گرم را سرد كنم...! «(تمام نقل قولها از کتاب:سالهای زخمی یا تاریخ جنگهای ایران و روسیه،علی مرادی مراغه ای بوده...)
اریک هابسام، قرن ها را بر اساس سال تعیین نمیکند بلکه با حوادث مهم و دوران ساز معین میکند.
پس، بزرگتری حادثه قرن نوزدهم برای ایرانیان، شکست از جنگ با روسها بود اما برعکسِ جامعه عثمانی،ایرانیان درسی از آن شکست نیاموختند همچنانکه قبل از آن نیز، درسی از شکست چالدران نیاموخته بودند آنها تنها شکست را پذیرفتند...
ای کاش ایرانیان، آن پرسش عباس میرزا از ژوبر را تبدیل به پرسش فلسفی میکردند و در پیِ پاسخ به آن برمی آمدند.