در قدیم الایام سفر برای کسب تجربه بود امروزه نیز برای تطبیق جامعه خود با جوامع دیگر بی نظیر است. در اینجا به دو سفر ی که در ماه رمضان
امسال رفتم می پردازم. سفری به شهر وان تورکیه و پایتخت کشورم ایران.
نهار شده بود گرسنه بودم گفتم خودم را به هتل برسانم شب از غذای هتل خوشم نیامده بود لازم هم نبود به هتل بروم تمام رستوران ها باز بود وارد یک غذاخوری شدم و سفارش غذا دادم. وقتی غذا می خوردم گارسون نزدیک شد و پرسید از غذا راضی هستید؟ اگر خوشتان نیامده می توانم عوض کنم.تشکر کردم و گفتم بفرمایید.
گفت ممنون من روزه هستم گفتم واقعا عذر می خواهم مرتکب گناه شدم پیش یک روزه دار غذا می خورم با عجله جواب داد: استغفروالله چه گناهی ؟ من به دستور پروردگار روزه گرفته ام و شما به دستور همان پروردگار افطار کرده اید
شما اولا مسافرید دوما مسن تشریف دارید و سوما ممکن بیمار باشید و نتوانید روزه بگیرید امر خدا این است روزه نگیر منهم افتخار می کنم. به بنده خدا در ماه مهمانی خدا خدمت می کنم. نوش جانت چایی هم مهمان من باشید .چند روز گذشت خبر درگذشت همکاری را شنیدم ترحیم از ساعت چهار عصر در مسجد نور میدان فاطمی بود. در این مواقع باید شانس بیاوریم. چون معمولا یکی دو روز مانده به ان روز مطلع می شویم بلیط که پیدا شود کلی دعا می کنیم به مسئولین ایران ایر برای ساعت هفت صبح بلیط خریدم و پس از کلی دعا به وجود ایران ایر قریبا مانده ,به ساعت نه به مهر آباد رسیدم من همواره وقتی به تهران می روم در خانه دوستم می مانم اما گفتم چون بلیط برگشت هم برای همان روز دارم دیگر مزاحم آنها نشوم.
پیاده راه افتادم از مهر اباد طول خیابان آزادی. ایزنهاور سابق دوران دانشجویی سر نواب خانه گرفته بودم. بیست و چهار اسفند یا همان میدان
جلوی دانشگاه تهران چندین سال آنجا درس خوانده بودم در اصل هم زیارت بود و هم تجارت. گشت من در زمانه پیری در محل های دوران جوانی و دانشجویی هم خاطره بود و هم گشت وگذار خیابان اناتول فرانس را بالا رفتم رسیدم بلوار کشاورز همان بلوار پارک لاله کمی خسته شدم. از خستگی خودم هم پکر شدم. یک زمانی دهها روز در کوهها راه می رفتیم .هی روزگار! تو خیابان صاف و هموار خسته می شوم روی یک صندلی کنار خیابان نشستم. ساعت دو بود تازه یادم افتاد وقت خوردن دارو هایم است. دارو هایم باید همراه غذا باشد. بیماری قند اگر نخوری هم عود میکند. در اطراف هیچ رستورانی باز نبود. فقط یک ساندویچ فروشی باز بود. وارد آنجا شدم یارو با لحن خاصی گفت:
بفرمایید و منتظر جواب من ماند.
گفتم ببخشید غذا دارید؟
جواب داد معلومه داریم اینجا غذا خوریه بابا جان !و بعد با لحن مسخره ای ادامه داد بعد افطار میایی و ما در خدمتیم. گفتم برادر من روزه نیستم.
گفت خوب عزیز نباش منهم نیستم.
گفتم خوب من الان برای خوردن دارو هایم به غذا احتیاج دارم تبسمی کرد و گفت : تورکی؟
ببین اینجا نوشته ایم در روز از دادن غذا معذوریم حتا سنه!
به طرف مسجد راه افتادم رسیدم. به ساختمان با عظمت بنظرم وزارت کشور. در همان حدود یک سوپر مارکت دیدم رفتم داخل و یک آب برداشتم و یک کیک و رفتم ته سوپر مارکت و آب را باز کردم و کیک و دارو را قورت دادم. یک باره صاحب سوپری متوجه شد و به سوی من آمد با داد و فریاد اعتراض کرد: اقا اینجا جای روزه خواری نیست. گفتم عمو فارسی ؟
گفت به تو چه ؟
گفتم از من پرسیدند تورکی منهم فکر کردم برای حرف زدن در تهران باید تبار قومی خودت را مشخص کنی!
وبا مظلومیت ساختگی ادامه دادم آقا من روزه نیستم این بلیط هواپیما این داروهایم یعنی بیمارم موی سرم نشان پیری ام .مکثی کردم می خواستم بگویم مرد من کجا باید یک لیوان آب بخورم؟ سوپر مارکتی با ایما و اشاره گفت: بخور بابا اعتراض من به تو نیست که می خواهم در دور بین بیافتد اگر
آمدند و گیر دادند بگویم من اعتراض کردن ولی گوش نکرد تو بخور ...
بیرون آمدم صریح اقرار می کنم به تمامی مسئولین مملکتی و دولتی ناسزا گفتم آرزو کردم ایکاش اگر کل مسئولین ایران اندازه گارسون رستوران تورکیه عقل و شعور داشتند، آخ که چه راحت زندگی می کردیم !