در یک روز افتابی بچه های کلاسی در حیاط دبستان محمد رضا شاه پهلوی شهرستان اورمیه بازی می کردند من در گوشه ای ایستاده و به انها نگاه می کردم ان ساعت معلم کلاس نیامده بود و بچه ها در حیاط وقت می گذراندند در حین بازی ، توپ از پای یکی از بچه ها درامد و اوج گرفت و در ست شیشه بزرگ دفتر مدرسه را شکست ناظم که قد درازی داشت و ما یعنی محصلان ان مدرسه به وی زرافه نام گذاشته بودیم از دفتر بیرون امد بچه هایی که بازی می کردند همگی از محل گریختند من همچنان به دیوار تکیه داده و ایستاده بودم فرار نکردم دلیلی نداشت فرار کنم ناظم درست است که قد درازی داشت ولی ادمخوار نبود که ازش بترسم می امد و می پرسید که چه کسی شیشه را شکست؟ منهم خدایی نمی دانستم وسط بازی توپ اوج گرفت و به شیشه برخورد کرد من ندیدم چه کسی توپ را زد . ولی به هر حال یکی از بازیکنان بود می دانستم هم نمی گفتم مگر من مامور ناظم هستم حقوق می گیرد برود تحقیق کند . ناظم یک راست به طرف من می امد وقتی به نزد من رسید بدون اینکه جواب سلام مرا بدهد یک سیلی محکم چسباند به گوشم هاج و واج مانده بودم و بلافاصله دستم را گرفت و مرا کشان کشان به دفتر مدرسه برد به مدیر توضیح داد این اقا شیشه بزرگ دفتر را شکسته است وقتی زنگ خورد و معلمین نیز به دفتر امدند از خطای عظیم من اگاهی یافتند لابد من مریض بوده ام زده ام و شیشه را شکسته ام وقتی با درماندگی برای صدمین بار قسم خوردم من در کناری بودم اصلا توپ بازی نمی کردم اصلا من توپ بازی بلد نیستم حکم اخر صادر شد تو شیشه مدرسه را شکستی ! باید پول شیشه را بپردازی و الا تا ان روز از مدرسه اخراج می شوی مدیر جمله اخر را گفت : از مدرسه برو بیرون و تا زمانیکه پول شیشه را نیاوردی نمی توانی به این مدرسه بیایی ! وسط روز به خانه رفتم خانه ما کوچه زیان بود قدیمی ها ، جیان می گفتند ما بچه ها و جوان ها ، ژیان می گفتیم وبه مدرسه نزدیک بود وقتی خانه رسیدم مادرم نگران علت را پرسید : چرا از مدرسه فرار کردی ؟ گفتم : نه فرار نکردم بچه ها زدند شیشه دفتر مدرسه را شکستند مدیر جریمه اش را به پای من نوشت .
مادرم گفت :
عیسی هر روز خدا خواهرت توی مدرسه پز دختر تاجر بودن را می دهد مدیر هم هر روز خدا یا پول خیرات می خواهد و یا پول شیرینی جشن ها ی مدرسه را مکثی کرد و ادامه داد : اما تو میدانی حاج عمویت ،پدرت نیست که دم به دم برایت پول مدرسه بدهد تو پدرت مرده نمی توانی مثل بقیه بچه ها هر کاری دلت خواست بکنی و شیشه مدرسه را بشکنی ! های های گریستم درست مثل حالا
و داد زدم :
من می دانم چرا مدیر این عمل را پای من می نویسد چون کسی دیگر دم دستش نیست مرا از دست بدهد نمی تواند از کس دیگر پول بگیرد
اما وقتی تو باور نمی کنی که من نشکسته ام داغون می شوم من میدانم پدر ندارم برای همین با بچه ها اصلا بازی نمی کنم تا خطایی نکنم
اما مدرسه این حرفها حالیش نیست یک زرافه را ناظم کرده اند به مدیر و دیگر معلمان می گفت :
من دیدم جلوی چشم من زد و شیشه دفتر را شکست دروغ می گفت و می خواست پول شیشه را گردن من بیاندازد اون زرافه برای دروغ خود ، دنبال پول شیشه بود تو از چه سود می بری که حرف راست مرا قبول نمی کنی و بلافاصله زار زار گریه را ادامه دادم
مادرم ناراحت شد و وانمود کرد که حرف مرا پذیرفته است و با مهربانی گفت :
تمام عزیزم من فقط خواستم موقعیت را بدانی خواهرت کوچکه اصلا درکی از مسئله ندارد فکر می کند حاج عمویش
پدرش است و ادامه داد : فقط خواستم مطمئن شوم که تو همه چیز را میدانی خواهش می کنم دیگر گریه نکن و با عجله به بیرون رفت و با یک قللک باز گشت وقتی ان را شکست از داخل ان ده تومن و چند ریال پول درامد انهارا به من داد وگفت :
همین الان ببر و پول شیشه را بده ولی از مدرسه نمان به مدرسه باز گشتم ، شیشه بر ان را عوض کرده بود و هزینه ان گویا شش تومان شده بود بهترش را خدا میدانست شش تومان را روی میز گذاشتم مدیر پول را برداشت و زرافه با شیطنت و خنده گفت :
می گفتی من نشکسته ام پس چرا جریمه را پرداخت می کنی ؟چیزی نگفتم فقط نگاهش کردم !
این اموزش و پرورش !