آزادی میدان نیست، آزادی کوچه و یا خیابان نیست. آزادی تفکری است که ذهن به آن می اندیشد. آزادی زمانی به ذهن ها خطور میکند که شخص به احساس تنگی تفکر در بیان حقایق در میدان واقعیت رخ می دهد است.طلب آزادی از اندیشه است. اندیشه است که نتایج تفکر خود را در میدان واقعیت بازگو می کند،اندیشه می خواهد بر تفکرات انسان تاثیر بگذارد و احساس آزاد بودن را به غیر بفهماند. احساس آزادی از شکم پر نشأت نمی گیرد احساس آزادی در ادراک انسان در مقابل وظیفه خویش است.
منشأ حس آزادی از قدرتی است که در مقابل اندیشه می ایستد و از گفتن حقایق به اذهان جلوگیری می کند.انسان اندیشمند هر لحظه به غیر از خود فکر می کند و به غیر از خود عمل می کند.هیچ زمانی اسکلت ها دنبال آزادی نبوده اند پس اندیشه ها را به سوی آزادی آزاد کنیم. اندیشه ها را با چراهای اطرافمان تغذیه کنیم و احساس آزادی را به اندیشه هایمان ببخشیم.بدترین گناه و بدترین اتفاق زمانی رخ می دهد که انسان آزادی خود را از دیگران بخواهد خواستن آزادی از دیگران عین بردگی است. انسان گر انسان است جستجوی آزادی است.انسان باید آزادی خود را از خود بخواهد.آزادی که خوانده آن و خواهان آن خود انسان نباشد آزادی نیست زندان درون زندان است.
زندانهایی که خود ساخته ایم را باز کنیم .تفکرات بی ارزش را کنار بگذاریم.تفکر بی ارزش تفکری است که بودن آن با نبودن آن هیچ فرقی به حال بشر نمی کند.تفکر بی ارزش تفکری است که دست انسان حتی در تخیل هم به آن نمی رسد. اعتقادات ما بعضا سدّی است که مانع شکوفایی اندیشه ماست. پس چرا ذهن هایی که باید در راه باز کردن گره های مقابل انسانیت صرف شود درست در نقطه مقابل آن می ایستد؟آیا انسان لایق آزادی نیست؟ خدا خود آزادی را به انسان هدیه داده پس آیا سزاوار است انسانهایی با تغذیه اعتقادات بی ارزش جلوی هدیه الهی را بگیرند. ای انسان آزادی که آزاد باشی،نه آزادی که آزادی را سلب کنی.