زبان ابزار ارتباطی است که توسط آن مفاهیم بین افراد انتقال می یابد بعبارتی در یک گفتگو ، مفاهیم هستند که نقش اصلی را ایفاء می نمایند و این مهم میسر نمی گردد مگر بوسیله زبان.
در حقیقت زبان رابط بین معانی جهت فهم بوده و انسانها توسط زبان فهم بهتری از یکدیگر یافته و باعث ایجاد تفاهم بین آنها می گردد .
به اعتقاد ارسطو رابطه میان زبان و معنا قراردادی و بشری می باشد در حالیکه بر خلاف وی طبق باور افلاطون بشر از این مورد ناتوان بوده و ایجاد معانی را باید در امری فرابشری جست و جو نمود.
در اصل زبان است که مرز را برای معنا و مفهوم از بین می برد . از نظر ویتگنشتاین مفاهیم ما ، مرزهای جهان ما می باشند و حدود جهان ما تا آنجایی است که تفکرات و اندیشه های ما گسترش می یابند و هر کجا حدود و دامنه آن پایان یابد در حقیقت مرزهای جهان ما نیز پایان خواهند یافت .
در مشخص نمودن دامنه تفکر یک فرد زبان تعیین کننده است و هر جا تفکر وجود دارد بی تردید در آنجا زبان نیز وجود خواهد داشت چرا که بشر جهت انتقال تفکر و اندیشه خویش نیازمند ابزاری بنام زبان می باشد . در حقیقت مرزهای اندیشه و تفکر بشری بوسیله زبان تعیین و مشخص می گردد ولی افلاطون جهان حقیقی را فراسوی تفکر و مفاهیم انسان می داند .
از طرفی صاحب نظران معتقدند زبان تنها بعنوان ابزار ارتباطی محسوب نمی گردد بلکه جایگاه زبان بسیار بالاتر از آن می باشد . زبان مجموعه ای از احساسات ، عواطف ، مفاهیم و معانی می باشد که قبل از تولد کودکان زبان و نجواهای مادرانه رشد و نمو می یابد و عدم درک صحیح از زبان ، هستی و ابعاد وجودی یک کودک که در ناخودآگاه خویش زبان را لمس می نماید ، به مخاطره خواهد افتاد و در اینصورت است که رشد کودک ، ابعاد شخصیتی وی و روح و روان کودک تحت الشعاع این بی توجهی ها و بعضاً غرض ورزی ها قرار می گیرد .
شکل گیری درون کودک از طریق آوا و نجواهای مادرانه شکل می گیرد و در این مرحله است که کودک با مفهوم زبان آشنا می گردد .
تنها وسیله ای که جنین و بعدها کودک توسط آن با دنیای جدید خود آشنا می گردد ، زبان می باشد . زبانی که با لالایی ها و محبت های مادرانه معنا پیدا می کند و در حقیقت کودک در گام اول مهر و محبت را بوسیله زبان فهم و درک می نماید و بوسیله زبان است که هویت می یابد.
در اصل همان نجواهای مادرانه است که هویت کودک را شکل داده و کودک بوسیله مفاهیمی که توسط زبان مادری خویش به وی منتقل می گردد ، بزرگ گشته و تکامل می یابد.
کودک در دهه اول زندگانی خویش نیاز مبرم به زبان مادری خویش دارد چرا که بهره گیری او از اندوخته های گذشته و آموخته های پیش روی وی فقط از طریق زبان مادریش میسر خواهد بود و پس از آن است که کودک در کنار زبان مادری خویش قادر به بهره گیری از دیگر زبانها نیز خواهد بود و فراگیری دیگر زبانها در کنار زبان مادری مرزهای بشری از اندیشه و ادراک را در فراروی او می گشاید و بعبارتی زبان مادری یک شخص لازمه دست یابی وی به گستره مرزهای اندیشه و تفکر در جهان هستی می باشد.
زبان مادری چنان که اشاره گردید انتقال دهنده اندیشه ، تفکر ، مهر و محبت یک انسان است و در صورت ایجاد مانع بین یک کودک و زبان مادری او در حقیقت کودک از هستی و هویت خویش جدا و محروم می گردد و این یعنی کشتن و از بین بردن روح و روان آن کودک.
زمانیکه بر یک کودک زبان دوم در اولویت اول بر زبان مادریش تحمیل می گردد و او را مجبور به تحصیل با زبانی به غیر از زبان مادریش نموده و حتی او را از آموزش و یادگیری زبان مادریش محروم می نماییم ، در حقیقت بین او و آمال و آرزوهایش ، فهم و ادراکش، عواطف و احساساتش دیواری کشیده و او را از ابتدایی ترین حقوق انسانیش محروم می نماییم و با اینکار در واقع زبان مادری را درون آن کودک می کشیم.
کودکان دو زبانه در ممالکی که تحصیل به اجبار فقط به زبانی بغیر از زبان مادری انجام می پذیرد ، با مشکلات عدیده ای مواجه می گردند و صدمات وارده بر این کودکان غیر قابل جبران می باشد . اینجانب بعنوان نگارنده این مطلب این موارد را به عین تجربه می نمایم چرا که فرزندم در مقطع پیش دبستانی بدلیل تکلم به زبان مادریش یعنی ترکی در دبستان و از طرفی تدریس به زبان فارسی توسط آموزگار در کلاس با مشکلات بسیاری دست به گریبان می باشد لازم به ذکر است مقطع پیش دبستانی و اول ابتدایی یکی از مهمترین و سرنوشت سازترین مقاطع زندگانی یک کودک به شمار می رود .
کودکی که خانه اول خویش را از جمع گرم خانواده یعنی کانون احساسات و عواطف به محلی جدید بنام دبستان که بعدها برای او بعنوان خانه دوم تعریف می گردد ، ترک می نماید.