اديب طوسي كلماتی را که در دستۀ دوم لغات آذری می آورد؛ به سه قسم تقسيم ميكند. او قسم اوّل را کلماتی می داند که با اندک تغییری در فارسی رایج است. قسم دوم را کلماتی می داند که به اعتقاد او با وجود کهنگی احتیاج به توضیح ندارند و قسم سوم کلماتی هستند که محتاج به توضیح هستند. (رک . زبان فارسی در آذربایجان، ج 2، ص 323)
آشفته بازاري كه طوسي در اين بخش برپا ميكند نامي جز حماقت ندارد. وي در اين بخش ديگر حالت يك ديوانة تمام عيار را پيدا مي كند. ديوانهاي كه كلمات اسم و رسمدار و بسيار مشهور تركي را هم آذري معرّفي ميكند. يعني كلماتي را كه حتّي در گويشهاي ديگر تركي در چند هزار كيلومتر آنطرفتر استعمال ميشوند؛ نيز آذري معرّفي ميگردند. در بارة بسياري از كلمات اين بخش ديگر حرف از متنازعٌفيه نيست، حرف از اختلاف لغويّون هم نيست؛ حرف از محكماتي است كه متزلزل ميشوند و حرف از كلماتي تركي است كه با وقاحت تمام به زباني مجعول و موهوم نسبت داده ميشوند. براي ردّ ترّهات اديب طوسي در اين بخش خود لغتنامههاي فارسي كفايت مي كنند و ديگر نياز چنداني به لغتنامه هاي تركي نيست.
در لغات بخش سوم كه حضرت اديب طوسي آنها را از آثار مثلاً مكتوب آذري جمع كرده است؛ نيز همان حكايات پيشين قابل تكرار است. در اين بخش حدود 467 كلمه درج شده اند كه اين دسته نيز ملغمه و معجوني از لغات زبانهاي مختلف: تركي فارسي، عربي، كردي، گيلكي و گاه گويش مردم خراسان هستند كه خود نويسنده در دفعات متعدّد تركي بودن كلمه را گوشزد كرده است. حتّي به كردي بودن و عربي بودن لغات پرشمار ديگري را اذعان كرده؛ با اينحال مجموعة خود را يك مجموعة لغات آذري ناميده است.
اديب طوسي را بايد تا حدودي بي وطن ناميد. شايد اگر اديب طوسي وطني و جايگاهي و زادگاهي علاوه بر كليّتي به نام ايران براي خود ميداشت كه بتواند آن را دوست بدارد و به آن ببالد و در آن ريشه بدواند؛ آنگونه بيريشه نميماند و آذربايجان را به بيريشگي و دست كشيدن از ريشهها و اصالتها فرا نميخواند. براي او كه نميداند مازندراني است يا خراساني يا عراقي يا تهراني و يا آذربايجاني؛ يا نميداند زبانش مازندراني يا گويش مشهدي يا عربي يا آذري ادّعايي يا فارسي تهراني يا حتّي تركي؛ فهميدن عشق به زادگاه ممكن نيست. او نميتواند بفهمد كه شنيدن نام آذربايجان و شنيدن زمزمههاي زبان مادري چه شوري در دل آذربايجاني بر پا ميكند.