لاف و گزاف در بارة قلمرو زبان فارسي نيز يك بيماري عمومي در میان ملی گرایان ایرانی است كه آقاي خانلري هم از آن بركنار نيست. او جايي كه از انقسام زبان آريايي سخن مي گويد اينگونه مي نويسد:
« همين كه زبان قوم آريايي به دو شعبة ايراني و هندي تقسيم شد؛ شعبة ايراني آن به سرعت بيشتري تكامل يافت و چون اين زبان در سرزمين بسيار پهناوري كه از يك سو به صحراي گبي و ماوراء رودهاي سيحون و جيحون و از سوي ديگر به آسياي صغير و حدود سوريّه مي رسد، بسط يافت، به زودي آن نيز به شعبه هائي منقسم شد. » (زبان شناسی و زبان فارسی، ص 60 )
دکترخانلری بعد از تعیین زبان آن قوم مهاجر به عنوان زبان ایرانی، از فقدان اطّلاعات در بارۀ نخستین شعبه های زبان ایرانی منشعب از زبان اصلی هندواروپایی سخن به میان می آورد، سپس به حکایت آشنای رایج میان باستانگرایان رجوع کرده و از دو شعبۀ فارسی باستان و زبان اوستایی یاد می کند. او طبق معمول فارسی باستان را زبان متداول در ایران دوران هخامنشی معرّفی می کند و کتیبه های بازمانده از عصر هخامنشی را سند و نشانۀ وجود این زبان می داند، لیکن در معرّفی همین زبان، سخن او از تناقض خالی نیست:
« پارسی باستان نام زبانی است که در سرزمین پارس در دوران شاهنشاهی هخامنشیان متداول بوده است. شاهان این خانواده، از کوروش بزرگ تا اردشیر سوم شرح رزم ها و پیروزی های خود را به این زبان بر سنگ یا لوح های زرین ثبت کرده اند. مهم ترین این نوشته ها کتیبۀ داریوش بزرگ در بیستون و کتیبه های تخت جمشید و نقش رستم و شوش و ترعۀ سوئز است. این کتیبه ها معمولاً به سه زبان نوشته [شده] است: یکی پارسی باستان که زبان مادری این شاهان بوده، دیگر زبان عیلامی یا زبان محلّی ولایت شوش و سوم بابلی که زبانی سامی است و از زمان های قدیم تر در ناحیۀ دجله و فرات و کشورهای همسایۀ آن رواج داشته است. » (زبان شناسی و زبان فارسی، صص 61 ـ 60)
ارتباط بین کتیبه های باقی مانده به زبان ایلامی و بابلی با پارسی باستان معلوم نیست. در واقع ارتباطی وجود ندارد. از طرف دیگر حتّی اگر از برخی اظهار نظرها در بارۀ ساختگی بودن برخی سنگ نوشته های منتسب به عصر هخامنشی صرف نظر کنیم، باز هم آثار بازمانده از آن دوره بسیار محدود است و هیچ فارسی زبانی و حتّی هیچ استاد زبان و ادبیّات فارسی هم قادر به خواندن یا درک معنی آنها نیست تا بتوانیم آن را ریشۀ زبان فارسی دری فرض کنیم.