Axar.az
یوخاری
11 دکابر 2019


خاطرات و خطرات ( ۷۹ )

آنا صحیفه یازارلار
12 Punto 14 Punto 16 Punto 18 Punto

در مدینه همراه یک حاجی هم شهری از دارالسکنی بیرون آمدیم ، قرار بود از مسجد نبوی عکس بگیریم ، در جلوی هتل من دوربین عکاسی خود را کنترل میکردم که دیدم در صفحه از تمام شدن باتری نوشته است ، دنبال باتری فروشی بودم که مغازه ای نظرم را جلب کرد ، باید چند پله بالا می رفتم ، پله آخر استاندارد نبود ، کمی بالاتر از حد معمول ، وقتی آن را بالا رفتم ، بی اختیار و طبق معمول ( یا علی ) گفتم ، مغازه خیلی شلوغ بود ، برگشتم و با خود فکر کردم در مسیر مسجد نبوی از جای خلوتی آن را می خرم .

در همین موقع یک نفر دست خود را بر شانه من گذاشت و گفت :
یا علی برادر ، منهم شیعه هستم ، چرا بالا آمدی و برگشتی ؟
گفتم : شلوغ بود ، می خواستم باتری برای این دوربین بخرم !

دوربین را از من گرفت و بالا رفت و پس از چند دقیقه برگشت و دوربین را به من داد ، و هر چه اصرار کردم برای باتری پول گرفت .چند روز گذشت ، برای خرید ساعت به بازار رفتیم ، این بار مغازه ساعت فروشی اصلا پله نداشت ولی من همچنان حین ورود به مغازه ( یا علی ) گفتم .
صاحب مغازه مثل فنر از جا کنده شد و غرید : یا شیخ ! خدا را ول کردی ، به بنده خدا متوسل شدی !
این بار ، درست نقطه مقابل ، مغازه قبلی بود ، سعی کردم از خودم دفاع کنم ، او هم نمی خواست من در مغازه او بمانم و می گفت حاضر نیست برای من ساعت بفروشد ، فروشندگان پاکستانی و افغانی هم پا در میانی و وساطت می کردند .
روحانی کاروان ما واقعاً مردی پاک نیت ، درستکار و بسیار دانا بود ، حتا به زبان عربی مسلط بود .
گفتم : حاجی به این ادم گفته های مرا تکمیل کن ، احترام ما به امامان ، به لیدری و رهبری است نه به عنوان پرستش و یا جایگزینی به عنوان خداوند ، روحانی کاروان ما که خواست حرف های مرا به عربی کامل ترجمه کند
و حتا ترجمه کرد و گفت ، شیخ عرب و صاحب مغازه ، قاه قاه خندید و گفت :
یا شیخ ساعتت را خریدی مبارک ، اینهم کاغذ گارانتی ، اینهم سند ، از توضیحات
تو هم ممنون ، دیگه ما را با زیر خاکی ها
درگیر نکن !

من چیزی نفهمیدم ، اما خنده آن ساعت فروش عرب ، آن چنان از موضع بالا بود که فکر کردم ، روحانی کاروان ما یک اشتباه لپی مرتکب شده است ، قال قضیه را کندیم و بیرون آمدیم ، اما این واکنش او برایم معما شد ، دو روز بعد
گارانتی را بهانه کردم و باز به آنجا رفتم
این بار هر دو آرام بودیم ، وقتی علت خنده و تمسخر او را در آن روز پرسیدم
متوجه قضیه شدم مثل اینکه ما به تهران و یا اصفهان برویم
و با زبان گلستان و بوستان با آنها حرف بزنیم ، طبیعی است که فکر می کنند ما دیوانه شده ایم ، و یا از بازماندگان اصحاب کهف هستیم !
روحانی کاروان ما با زبان هزار سال قبل عرب ها با ایشان حرف زده بود !

تاریخ
2019.11.10 / 11:27
مولف
عیسی نظر ی
شرح لر
دیگر خبرلر

آراء خبیثه!

اورمودا تورک اما مذهبى اقليت‌لر

«تبریز که بیاید کار تمام است»!

«باریشیق» ، «بیرلیک» ، «تکجه یول»

شکوفه‌ها از باغچه‌بان تا تبرزن

«رادیکال»در«نظر»و«محتاط»در«عمل»!

اؤزگورلوک و باریش اوچون

ایلک درس

مسئله ای به نام آذربایجان قسمت دوم

غربت تولیدات تلویزیونی و سینمایی به زبان تُرکی در شبکه های استانی

خبر خطّی
 
Axar.az'da reklam Bağla
Reklam
Bize yazin Bağla