خاطرات و خطرات ( ۸۲ )
آن روز اواخر اسفند بود ، تعطیلی مدرسه آغاز شده بود ، آفتابی خوشایند به روی برف ها می تابید ، گوسفندان فارغ از اینکه هنوز هوا بهاری نشده بود ، بچه های خود را به دنیا می اوردند
مادر بزرگ سکته کرده و به زندگی گیاهی
رو آورده بود .خانه برفی را در وسط حیاط ساخته بودم ، حیاط پدری که تنها ساختمان دو طبقه در آن روستا بود ، روستای یکان علیا
لالا باجی ، زن دایی پدرم بود ، هم سن و سال مادر بزرگ ، سرحال و قبراق ، وارد حیاط شد و به داخل خانه رفت ، برای دیدن مادربزرگ و پس از دقایقی بیرون آمد ، وقتی از خانه بیرون آمد ، مرا نگاه میکرد و به طرف من آمد .
هنوز چند قدمی با من فاصله داشت ، زیر لب غرید : خروس بی محل !
طوری آهسته گفت که خودم را به نشنیدن زدم ، لالا باجی جزو زن های محله ولدی بود که دوست حساب می شد .وقتی به من رسید اینبار با وضوح بیشتری گفت :
تو که همه سر ها را می خوری ، قورتشان
می دهی ؟ این یکی را هم بکش !
تردید هجوم آورده بود ، گامی عقب رفتم این زن دوست بود ، دوست مادر بزرگ ، الان به دشمنی کینه توز شباهت دارد ، کمی ترسیدم و با تردید گفتم :
من کسی را نکشتم ، شما آنها را به پای من نوشتید !
لالا باجی قدمی جلو گذاشت و فریاد زد :
تو اینجا چه می کنی ؟ مردم اگر بفهمند ،
مادر بزرگ هم مرده ، ترس شان فرو می ریزد و تو عزادار کوچک در ماتم خود غرق می شوی !
فرار کن ، از این سنگستان فرار کن ، جانت را نجات بده !
-- اینجا خانه پدری من است ، داشته های پدرم از آن من است ، اینجا خانه من است ، کسی نمی تواند مرا از خانه خودم
فراری بدهد !
-- طفلک معصوم ، آن داشته ها پدرت را هم از مرگ نرهانید
-- یک تصادف نا خواسته ، او را از من گرفت
-- این گفته مادر بزرگ است ، که در گوش تو هم فرو کرده اند ، پسرم وقت تنگ است ، الان غروب می شود ، هر چه زودتر راه بیافتی ، بیشتر به نفعت است !
-- من نمی توانم فرار کنم ، من از صحرا وحشت دارم ، گرگ ها ، مار ها ، اجنه ، اگر راهم را گرفتند ، من چه خاکی به سرم بکنم ؟
-- تو ده سال تمام به عوض پدر و مادر ، شیره جان مادر بزرگ را مکیدی و الان باید این قوت در تو باشد ، ببین عزیز
در ورای این صحرای وحشت یک آبادی
وجود دارد ، یک بهشت ، شهری به اسم
رضائیه ، تمام داشته های تو آنجا هستند
به من و گفته هایم باور بکن و با این باور بگریز !
ببین عیسی ، نباید بترسی ، گرگی که می ترسد ، همچون روباه فرار می کند ، دارد دیر می شود ، فرار کن ، پشت سرت را نگاه نکن ، اگر افتادی برخیز ، دوباره فرار کن .
و در حالیکه گریه امانش نمی داد ، گفت : تو همه کس و کارت در رضائیه است ، تا به انجا نرسی یک لحظه درنگ نکن .با گریه راهش را گرفت و رفت ، از اینکه از وی ترسیده بودم ، خودم را سرزنش کردم و با یک لگد خانه برفی خود را خراب کردم و فرار کردم !